از ميان جمع فقط دو سه نفر را مي‌شناختم بقيه را تا به حال نديده بودم و نمي‌شناختمشان.
زود با هم انس گرفتيم و تا سفره را پهن كنند ، از هر دري صحبت كرديم.
نيم ساعتي بعد از شام آماده رفتن شديم .
تو حياط به حاج آقا محمودي گفتم : «آقا محمود را صدايش بزنين ، بگيد كه آماده‌ايم».
حاج آقا با تعجب نگاهي به من كرد و گفت : مگر شما خبر نداريد ، گفتم : چي‌رو ؟ گفت رفتن آقا محمود را يك آن فكر كردم اشتباه شنيدم.
گفتم : كجا رفت؟ چرا به من چيزي نگفت؟ چند تا از خانها كه تو حياط بودند كنجكاو شده بودند كه محمود كجا رفته و اصلاً چرا خبرم نكرده.
آقا محمودي كه فهميد من از رفتن محمود بي اطلاعم گفت : «داشتيم شام مي‌خورديم كه از منطقه تلفن زدن ؛ باهاش كار فوري داشتن .
گوشي را كه گذاشت پا شد رفت فرودگاه تا بره منطقه» باورم نمي‌شد كه هنوز نيامده ، راه بيفتد طرف كردستان ، نتوانستم خودم را كنترل كنم و زدم زير گريه .
دست خودم نبود.
چهار پنج ساعت بيشتر از آمدنش نگذشته بود او حتي هنوز تنها دخترش رانديده بود.
دفعه بعد كه آمد مشهد با اعتراض بهش گفتم : شما كه مي‌خواستي بري ، حداقلش يك چيزي بهم مي‌گفتي ، بي خبرم نمي‌گذاشتي.
در جوابم گفت : آنقدر وقت تنگ بود كه حتي نخواستم براي خداحافظي معطل شوم.
بعدها فهميدم كه عراق تو منطقه والفجر 9 پاتك زده و محمود بايد بدون حتي يك لحظه درنگ به منطقه مي‌رفته به او حق دادم.
موضوعات مرتبط: سردار شهید کاوه

تاريخ : سه شنبه ششم آذر ۱۳۸۶ | 15:35 | نویسنده : ذاکر |