<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سرداران دفاع مقدس</title>
<link>http://sardaran.blogfa.com/</link>
<description>زندگینامه سرداران شهید دفاع مقدس</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 25 Sep 2009 10:43:43 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>عروج جهان‌آرا</title>
<link>http://sardaran.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1388/06/31/100918064003.jpg&quot; align=right border=0&gt;7 مهرماه: امروز روز عروج خونين سرداري است كه به گفته خيلي‌ها اگر نبود شايد خرمشهر به همين سادگي‌ها آزاد نمي‌شد. امروز روز شهادت شهيد جهان آرا است. شهيد محمد جهان آرا 9 شهريور 1333 در خرمشهر بدنيا آمد. 13 ساله بود كه پايش به فعاليت‌هاي ديني مساجد و هيات‌هاي مذهبي باز شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در كلاس‌هاي آموزش و تفسير قرآن شركت مي‌كرد و عضو ثابت جلسات هفتگي هيات‌هاي مذهبي بود. او در همين سال‌‌ها با يك گروه مبارز مخفي به نام «حزب‌الله خرمشهر» آشنا شد. دو سال بعد يعني 1351 گروه حزب‌الله توسط عوامل ساواك شناسايي شد و تمام اعضايش از جمله محمد دستگير و زنداني شدند. محمد جهان‌آرا سال 1358 ازدواج كرد و همان سال‌ها فرماندهي سپاه خرمشهر را به عهده گرفت. بعد از سقوط خرمشهر و عزل بني‌صدر از فرماندهي كل قوا تمامي‌ نيروها يك دل به دشمن يورش بردند. اولين گام آنها شكستن محاصره آبادان بود. اين پيروزي مهر 1360 روي داد. به دنبال اين پيروزي 7 مهر محمد جهان آرا و تعداد ديگري از فرماندهان راهي تهران شدند تا گزارش عملكرد شجاعانه نيروها را به رهبر انقلاب بدهند. در ميانه‌ راه هواپيماي حامل آنها دچار نقص فني شد و سقوط كرد و جهان آرا و ديگر مسافران هواپيما به شهادت رسيدند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 10:43:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sardaran&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>sardaran</dc:creator>
<guid>http://sardaran.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وصيت نامه شهيد «حاج همت» فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله(ص)</title>
<link>http://sardaran.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 268px; HEIGHT: 429px&quot; height=491 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media.farsnews.com/Media/8707/ImageReports/8707130587/1_8707130587_L600.jpg&quot; width=268 align=right border=0&gt; شهيد حاج محمد ابراهيم همت در دومين وصيت نامه بجامانده از خود نوشته است: خويشتن را در قفس محبوس مي بينم و مي خواهم از قفس به در آيم.سيمهاي خاردار مانعند.من از دنياي ظاهر فريب ماديات و همه آنچه كه از خدا بازم مي دارد متنفرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*اولين وصيت نامه شهيد همت: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به تاريخ 19/10/59 شمسي ساعت 10:10 شب چند سطري وصيت نامه مي نويسم : هر شب ستاره اي را به زمين مي کشند و باز اين آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان مي داني تو را بسياردوست دارم و مي داني که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهيدان داشت.مادر، جهل حاکم بر يک جامعه انسانها را به تباهي مي کشد و حکومت هاي طاغوت مکمل هاي اين جهل اند و شايد قرنها طول بکشد که انساني از سلاله پاکان زائيده شود و بتواند رهبري يک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گيرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داري که من براي يک اطلاعيه امام حاضر بودم بميرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح اسلام در سينه و وجود گنديده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهيد برايم دعا کنند تا شايد خدا من روسياه را در درگاه با عظمتش به عنوان يک شهيد بپذيرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهاي سازش کار و بي تفاوت و متاسفانه جواناني که شناخت کافي از اسلام ندارند و نمي دانند براي چه زندگي مي کنند و چه هدفي دارند و اصلا چه مي گويند بسيارند. اي کاش به خود مي آمدند. از طرف من به جوانان بگوئيد چشم شهيدان و تبلور خونشان به شما دوخته است &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 13:23:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sardaran&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>sardaran</dc:creator>
<guid>http://sardaran.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهيد شيرودي ستاره پرفروغ آسمان دفاع مقدس</title>
<link>http://sardaran.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;سر لشكر خلبان شهيد  علي اكبر قربان شيرودي - از فرماندهان هوانيروز&quot; src=&quot;http://media.farsnews.com/Media/8707/ImageReports/8707221172/26_8707221172_L600.jpg&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شهيد علي اكبرشيرودي حماسه نامي است كه بايد بارها خواند، مردي كه حماسه‌اي بي ‌بديل در تاريخ از خود به يادگار گذاشت و خود را در كنار ستارگان پر فروغ آسمان دفاع مقدس قرار داد. هشتم ارديبهشت، سالروز شهادت عقاب تيز پرواز آسمان ايران شهيد سروان خلبان علي اكبر شيرودي است كه ذكر نامش در صفحه پرافتخار تاريخ دفاع مقدس هميشه درخشان است. امير سرافراز ارتش اسلامي سرتيپ خلبان شهيد علي اكبر شيرودي، در دي ماه 1334 در شيرود تنكابن به دنيا آمد. وي دوران ابتدايي و دبيرستان را در تنكابن پشت سر گذاشت. سپس به تهران رفت و سپس از طي مراحل جذب در هوانيروز و آموزش خلباني به اصفهان اعزام شد. شهيد شيرودي در طول دوران قبل از انقلاب در زمينه‌هاي مذهبي فعاليت مي‌‌كرد و عليه رژيم شاه فعاليت‌هايي را انجام مي‌داد. اين شهيد بزرگوار با سختي و مصائب بسيار تا سوم متوسطه در زادگاهش به تحصيل پرداخت ، سپس راهي تهران شد و همراه با كار به تحصيل خود ادامه داد . شهيد شيرودي با اتمام تحصيلات متوسطه در سال 1351 وارد ارتش شد و دوره مقدماتي خلباني را در تهران به پايان رساند . سپس دوره هلي كوپتري كبرا را در پادگان اصفهان ديد و با درجه ستوانياري فارغ التحصيل شد . وي پس از سه سال خدمت در ارتش به كرمانشاه رفت وبا شهيد كشوري و چند نفر ديگر آشنا شد بطوري كه بيشترين اوقات را با آنان مي گذراند و با اوج گرفتن جريانات انقلاب اسلامي شهيد شيرودي از ارتشياني بود كه به صفوف راهپيمايان پيوست و به دستور حضرت امام مبني بر فرار سربازان از پادگان ها او نيز خارج شد. پس از خروج از پادگان درصدد تشكيل گروهي چريكي بر آمد و با تعدادي از دوستانش در كرمانشاه در اين زمينه اقدام كرد تا اينكه امام به ميهن بازگشتند و انقلاب به پيروزي رسيد . شهيد شيرودي پس از جريانات پيروزي انقلاب با پيش‌مرگان كرد مسلمان همكاري كر و سپس با تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، به سپاه غرب كشور پيوست. بر پايه اين گزارش زماني كه جنگ كردستان آغاز شد شيرودي و چند تن ديگرازخلبانان وارد جنگ شدند و او ساعتي ازجنگ فاصله نگرفت وچنان جنگيد كه شهيد دكتر چمران او را ستاره درخشان جنگ كردستان مي ناميد و شهيد تيمسار فلاحي نيز او را ناجي غرب و فاتح گردنه ها و ارتفاعات آربابا ، بازي دراز ، ميمك و دشت ذهاب وپايگاه ابوذر معرفي مي كرد . شهيد شيرودي بالاترين ساعت پرواز در جنگ را در جهان داشت و با بيش از 40بار سانحه و بيش از 300 مورد اصابت گلوله به هلي كوپترش ولي باز سرسختانه مي جنگيد و هميشه عاشق به تمام معني بود. وي بار ها هنگام پرواز مي گفت: وقتي كه پرواز مي كنم حالتي دارم همانند يك نفرعاشق كه به طرف معشوق خود مي رود. هرلحظه فكر مي كنم كه به معشوق خودم نزديك تر مي شوم و به آن آرزوي قلبي كه دارم مي رسم ولي وقتي برمي گردم هرچند كه پروازم موفقيت آميزبوده باشد باز مقداري غمگين هستم چون احساس مي كنم هنوز آنطوريكه بايد خالص نشدم تا مورد قبول دعوت خدا قرار بگيرم. شهيد علي اكبر شيرودي در نهايت به خلوصي كه خواهانش بود رسيد و مورد دعوت حق قرار گرفت و در هشتم ارديبهشت ماه سال 1360 در حاليكه تانك هاي عراقي به طرف قره بلاغ دشت ذهاب در حركت بودند با هلي كوپتر به مقابله با آنان پرداخت و پس از انهدام چندين تانك از پشت سر مورد اصابت گلوله تانك قرار گرفت و به شهادت رسيد . تيمسار فلاحي بعد از شهادت وي گفت : وقتي خبر شهادت شيرودي رابه امام دادم يك ربع به فكر فرو رفتند و حضرت امام در مورد همه شهدا مي گفت خدا آنها را بيامرزد ولي در مورد شيرودي گفت او آمرزيده است. وي عاشق انقلاب و ولايت بود و همواره سعي مي‌كرد پيوند مستحكم بين ارتش و روحانيت برقرار كند و در اين راستا از هيچ تلاشي فروگذار نمي‌كرد. شيرودي عاشق پرواز بود، او براي پيروزي و نبرد عليه دشمن زمان را نمي‌شناخت و شبانه روز براي پيشبرد اهداف جنگي تلاش مي‌كرد. بيژن شيرودي از همرزمان شهيد درباره شهيد شيرودي مي گويد: خلبان شهيد شيرودي، يك نظامي شجاع و دلير و بي‌نظير بود و زماني كه رژيم بعثي عراق با نيروهاي زرهي خود به ايران حمله كرد شهيد شيرودي با كمك همرزمان خود جلوي پيشروي عراقي‌ها را گرفت و با توجه به اوضاع نابسامان كشورمان در اوايل انقلاب نقش ممتاز و بي‌نظير خلبان شيرودي در سركوب متجاوزان و منافقين قابل توجه بوده و هر زماني كه ايشان در آسماني بود رزمندگان نيروي مضاعفي مي‌گرفتند. وي مي افزايد: در اوج بحران داخلي و تلاش منافقين عليه انقلاب، شهيد شيرودي تلاش فراواني را بر عليه آنان انجام مي‌داد و زماني كه براي ديدن والدين خود به شيرود تنكابن مي آمد، همشهريان خود را نسبت به توطئه‌هاي آنان آشنا مي‌ساخت و در مراسم تظاهرات و راهپيمايي شركت فعال داشت. محمدعلي ميرزايي يكي ديگر از خلبانان هوانيروز و همرزم شهيد شيرودي نيز مي‌گويد: شيرودي همچون ستاره پرفروغ آسمان همواره براي رسيدن به اهداف عاليه خويش نور افشاني مي‌كرد و در راه عشق و شهادت و پايمردي خستگي را نمي‌شناخت و تا پاي جان مي‌رفت و زماني كه در پايگاه هوايي كرمانشاه بوديم، مقام معظم رهبري در نماز جماعت به ايشان اقتدا كرد و نماز خواند و مؤذن اين نماز جماعت بنده بودم. وي اظهار داشت: شجاعت و دليرمردي شيرودي در بين خلبانان هوانيروز مثال زدني بود و براي رسيدن به هدف هيچ مانعي نمي‌توانست وي را از انجام مأموريت باز دارد. امير سرافراز ارتش اسلام سرتيپ خلبان شهيد علي اكبر شيرودي در فرازي از وصيت نامه خود مي‌گويد: هنگامي كه پرواز مي‌كنم احساس مي‌كنم همچون عاشق به سوي معشوق خود نزديك مي‌شوم و در بازگشت هر چند پروازم موفقيت‌آميز بوده باشد، مقداري غمگين هستم چون احساس مي‌كنم هنوز خالص نشده‌ام تا به سوي خداوند برگردم. شيرودي در هشتم ارديبهشت سال 60 پس از انجام مأموريت خود در منطقه بازي دراز و شكست سنگين دشمن به درجه رفيع شهادت نائل آمد. پيكر پاك و مطهرش در گلزار شهداي شيرود به خاك سپرده شد. شهيد علي اكبر شيرودي حماسه نامه‌اي است كه بايد بارها خواند، مردي كه حماسه‌اي بي ‌بديل در تاريخ از خود به يادگار گذاشت. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Apr 2009 05:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sardaran&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>sardaran</dc:creator>
<guid>http://sardaran.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ياد ماندگار حسين خرازي</title>
<link>http://sardaran.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;دكترحسين علايي : &lt;/FONT&gt;گرچه از روزي كه جنگ آغاز شد و در جبهه حضور يافتم با اولين افراد جديدي كه آشنا شدم يكي « حسن باقري » و ديگري « حسين خرازي » بود ولي در سال هاي اخير درباره دوران به ياد ماندني دوستي با شهيد حسين خرازي زياد فكر كرده ام . اغلب ازخود مي پرسم كه او چه ويژگي ها و خصوصياتي داشته است كه باعث شده اينقدر براي من و براي كساني كه اندكي با وي آشنايي داشته اند همچنان جاذبه داشته باشد و در حال حاضر هم فقدانش با حسرت احساس شود&lt;BR&gt;از سوي ديگر اين سئوال هميشه مطرح است كه چه چيزهايي وجود دارد كه مي توان از حسين خرازي آموخت او چه اثري در زندگي امروز ما مي تواند داشته باشد او در زندگي كوتاه خود چه كارهايي انجام داده است كه با مطالعه آنها مي توان به شخصيت وي پي برد&lt;BR&gt;حسين خرازي انساني جالب و شخصيتي با ابعاد گوناگون و پررمز و راز براي دوستانش بود. بي ترديد او يكي از بنيانگذاران و قافله سالاران شيوه ها و تاكتيك هاي جديد ايران در مقابله و درگيري با دشمن متجاوز بعثي بود. هنوز هم مي توان به زيبايي روش هايي كه او براي مواجهه با قواي دشمن عنود بكار مي گرفت انديشيد و چگونگي اجراي آنها را مورد بررسي قرار داد. از زماني كه او از صحنه درگيري هاي وابستگان به حزب بعث عراق در كردستان به جنوب آمد و در دارخوين در نزديكي هاي آبادان كه در محاصره بود مستقر شد تا زماني كه در زمستان سرد كربلاي 5 در محور شلمچه به ديدار معبود شتافت تمام زندگي اش در برنامه ريزي و سازماندهي و شركت در نبردهاي گوناگون براي بيرون راندن ارتش متجاوز بعثي از خاك عزيز ايران و به منظور دفاع از كشو امام زمان (ع ) سپري گشت . او در عمليات هاي ثامن الائمه طريق القدس فتح المبين و بيت المقدس نقش بسيار مهمي را ايفا كرد و جز فاتحان خرمشهر محسوب مي گردد.&lt;BR&gt;شيوه هاي جنگي او در تمام عمليات هاي فوق راهگشاي گره هاي سخت جبهه بوده است . حسين به طور مرتب بر توانايي هاي تاكتيكي خود مي افزود و شيوه هاي جنگي خود را تكامل مي بخشيد.&lt;BR&gt;در حال حاضر هم مهم ترين مسئله براي دفاع از انقلاب اسلامي و كشور چگونگي اتخاذ راهبردها و تاكتيك هايي جديد براي روبرو شدن با تهاجم احتمالي تهديد آينده است . هيچگاه نمي توان تنها با شيوه هاي گذشته و تاكتيك هايي كه براي دستگاه فكري دشمن روشن است جهت مقابله با تهديد آينده وارد عمل شد. آن چه مهم است خلق شيوه ها و رهكارهاي تازه اي است كه حسين خرازي يكي از مبتكران چنين روش ها و تاكتيك هايي در دوران جنگ تحميلي بوده است .&lt;BR&gt;حسين خرازي بنيانگذار و موجود يكي از پايدارترين تشكل هاي نظامي قدرت دفاعي جمهوري اسلامي ايران يعني لشكر 14 امام حسين (ع ) بوده است . او توانست حول محور پرجاذبه وجود خود جمعي از متدين ترين جوانان جامعه را كه عمدتا از استان اصفهان به جبهه هاي جنگ اعزام مي شدند گردهم آورد و به رغم تربيت غيرتشكيلاتي ما ايرانيان يك سازمان جهادي پايدار و يك تشكل رزمي پرتوان را براي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بوجود آورد و نمونه اي از يك كار جمعي توسعه يافته را به جامعه حزب اللهي ايران ارائه دهد. خرازي شجاعتي مثال زدني داشت . شجاعت او بارها در مقابل ارتش متجاوز بعثي و در تك تك عمليات ها خود را نشان مي داد علاوه بر آن او از معدود فرماندهاني بود كه توانست در مقابل خواسته هاي نشدني و يا غيراجرايي فرماندهان رده هاي بالاتر از خود بايستد و به طرح هاي عملياتي نشدني « نه » بگويد. ايستادن در مقابل نظر افراد بزرگتر از خود جسارت و شجاعتي بيش از ايستادن در مقابل ارتش صدام لازم داشت و حسين اين شجاعت و اين دلاوري را داشت . از آنجا كه او هميشه در صحنه هاي اصلي ميدان نبرد حضوري فعال داشت بنابراين قدرت تشخيص و درك بالايي از توان و نيات و شيوه هاي جنگي دشمن پيدا كرده بود كه به او بصيرت لازم را براي مواجهه با شرايط سخت داده بود. براي مثال در عمليات فتح المبين نيروهاي لشكر امام حسين در منطقه عين خوش به قواي دشمن حمله كرده و توانستند موفقيت چشم گيري بدست آورند. اما در ادامه درگيري ها در مقطعي از عمليات گردان هاي لشكر امام حسين به دليل مقاومت نيروهاي دشمن از پيش روي بازماندند و با پاتك هاي تعجيلي ارتش بعثي عملا به محاصره قواي دشمن درآمدند . در اين درگيري ها ارتش بعثي موفق شد كه نيروهاي تيپ 41 ثارالله را كه در كنار گردان هاي تيپ 14 امام حسين وارد عمل شده بود تا حدودي به عقب براند و جناح تيپ امام حسين را به اشغال خود درآورد. در چنين شرايطي تنها نيروهاي تيپ امام حسين (ع ) در برابر قواي دشمن باقي مانده و مقاومت مي كردند. نگراني از ادامه تهاجم دشمن و احتمال تسلط ارتش بعثي بر رزمندگان تيپ امام حسين موجب شد تا فرماندهي قرارگاه كربلا از حسين خرازي بخواهد كه نيروهاي خود را براي رهايي از اسير شدن به دست قواي دشمن به عقب بكشاند. او كه خود در صحنه نبرد و درگيري ها حضور فعالي داشت اين عقب نشيني را موجب شكست كل عمليات فتح المبين مي دانست . بنابراين به جاي پذيرفتن عقب نشيني و خلاصي از زير آتش و فشار دشمن اعلام كرد كه من مي مانم و مي جنگم . او قدرت مقاومت را در رزمندگان تيپ امام حسين مي ديد و احساس مي كرد كه ماندن و جنگيدن مي تواند شرايط را به نفع قواي خودي تغيير دهد. بنابراين مي گفت بايد ايستاد و مقاومت كرد و زسختي اوضاع نبايد هراسيد. او با تفالي به قرآن كه از سوي هم رزم عزيزش حجت الاسلام مصطفي رداني پور صورت گرفت تشخيص خود را براي عدم عقب نشيني از مقابل ارتش بعثي در چنين شرايطي صحيح دانست و قرارگاه اداره كننده صحنه عمليات را نيز قانع كرد كه رزمندگان تيپ امام حسين (ع ) قادرند تا به مقاومت در برابر قواي بعثي ادامه دهند و در نهايت صحنه جنگ را به نفع قواي اسلام تغيير دهند. بنابراين او ماند و پيروزي بزرگي را براي عمليات فتح المبين رقم زد.&lt;BR&gt;در آن دوران روش تصميم گيري در ميدان جنگ به صورت يكطرفه و فقط از بالا به پايين نبود بلكه فرماندهي عمليات با توجه به ديدگاه ها و نظرات يگان هاي عمل كننده و مشاوره فراوان با فرماندهان يگان ها تصميمات درست را متناسب با شرايط موجود اتخاذ مي كرد. در چنين شرايطي است كه ايستادگي و مقاومت و جنگيدن رزمندگان همراه خرازي باعث شد كه گشايشي در كل جبهه نبرد بوجود آمده و با حمله ساير يگان ها از جمله تيپ هاي 8 نجف و 25 كربلا به مواضع دشمن در منطقه رقابيه و حمله يگان هايي مانند تيپ 27 محمد رسول الله (ص ) به تپه هاي علي گره زد و تيپ المهدي به ارتفاعات رادار وضعيت و شرايط به نفع رزمندگان اسلام تمام شود. حسين خرازي اگر در اينجا جسارت مخالفت با تصميم و تدبير فرماندهي قرارگاه كربلا را در خود نمي ديد اطمينان از استقبال فرماندهي رده بالاتر از ارائه نظراتش را نمي داشت اين عمليات ممكن بود كه به موفقيت كامل نرسيده و از رسيدن به اهداف خود ناكام ماند. در اين صورت فرماندهي قرارگاه كربلا بيش از هر چيز احساس ضرر مي كرد.&lt;BR&gt;خرازي در جنگ افق هاي بالاتر را هم مي ديد. او در عين انعطاف و توجه به مقتضيات و شرايط جبهه ها آماده بود تا در جايي كه لازم بود « نه » بگويد. او هم هيجان و شور اسلامي داشت و هم اين هيجان و شور در او ماندني و پايدار بود. حسين اهل تامل تفكر و تعمق درباره مسائل مربوط به حوزه هاي گوناگون نبرد بود. همه فرماندهان و طراحان عمليات به او اعتماد داشتند و بر شيوه ها و تاكتيك هاي او تكيه مي كردند. به همين خاطر مي توان گفت او انساني كمياب در جبهه هاي نبرد بود كه وجودش بسيار براي جنگيدن با دشمن ضروري مي نمود. رفتن او لطمه اي بر پيكر توان رزمي و قدرت دفاعي ايران بود به طوري كه جاي خالي او براي هميشه احساس مي گردد. او در ادامه تلاش هاي خود توانست استعداد تيپ امام حسين را به سه برابر افزايش داده و سازمان خود را تبديل به يك لشكر بنمايد . لشكر امام حسين (ع ) پس از حسين خرازي فرماندهان بسياري را به خود ديده است ولي لشكر 14 هميشه با نام حسين خرازي شناخته مي شود. اين لشكر علاوه بر نقش مهمي كه در دوران دفاع مقدس داشت توانست نام استان اصفهان را نيز در فداكاري هاي ملت ايران در دوران جنگ تحميلي جاودانه نمايد.&lt;BR&gt;ويژگي مديريت حسين خرازي در دو چيز خلاصه مي شد 1 ـ اخلاق اسلامي 2 ـ دانش جنگي كه آن را در ميدان جنگ آموخته بود .&lt;BR&gt;آنچه در حسين وجود داشت خلوص صداقت صميميت و « شجاعت در بيان و در ميدان » و « نظم و برنامه ريزي در كارها » بود.&lt;BR&gt;حسين خرازي براي تشكيل لشكر امام حسين (ع ) منتظر رسيدن جنگ افزار و تسليحات نماند. او ابتدا لشكر را درست كرد و سپس آن را با سلاح هاي عمدتا به غنيمت گرفته شده از قواي دشمن در نبردهاي مختلف تجهيز كرد . او با توجه به نياز آن دوره جنگ لشكر 14 امام حسين (ع ) را به گونه اي سازماندهي كرد كه بتواند آن را در همه نبردها در دشت و كوه و دريا و جنگل بكار گيرد. بايد گفت حسين خرازي يكي از خط شكن ترين و پرقدرت ترين يگان هاي دوران دفاع مقدس را در قالب لشكر امام حسين (ع ) بوجود آورد. هيچ عملياتي در دوران جنگ تحميلي وجود ندارد مگر آنكه حسين خرازي و لشكر امام حسين (ع ) يكي از نقش آفرينان مهم آن بوده اند.&lt;BR&gt;خرازي بيش از آنكه سخن و گفتارش شيوا و دل نواز باشد كردار رفتار و عملش آموزنده و راه گشا و الگو بود. رزمندگان لشكر كه از داوطلبان بسيجي اقشار مختلف مردم تشكيل مي شدند آنچنان او را دوست داشتند كه هر رفتاري را كه فرمانده محبوبشان انجام مي داد با علاقه از او تقليد مي كردند. براي مثال در زماني كه حسين خرازي پيراهن پاسداري خود را بر روي شلوار مي انداخت رزمندگان لشكر نيز با علاقه مثل او لباس مي پوشيدند. يا زماني كه در هواي سرد او كلاه گردي را بر سر مي گذاشت بسيجيان دلاور نيز چنين مي كردند. علاقه به او باعث شده بود كه تمام حركات رفتارها و شيوه هاي او در كردار ساير رزمندگان تداوم يابد.&lt;BR&gt;او يكي از تواناترين فرماندهان در برنامه ريزي و اقداماتي بود كه مي توانست رزمندگان را بر قواي ارتش بعثي چيره نمايد. به همين دليل در سخت ترين شرايط جبهه ها چشم ها به او دوخته مي شد . براي نمونه در عمليات خيبر كه در اسفندماه سال 1363 در منطقه هورالهويزه انجام شد وقتي كه تلاش ها براي بازكردن جاده طلاييه به جزيره مجنون جنوبي ناكام ماند فرمانده جنگ از او خواست تا وارد ميدان شود. لشكر امام حسين در آن زمان در كنار برادران ارتش در منطقه زيد ماموريت داشت . حسين بلافاصله گردان هاي ورزيده لشكر را به جبهه طلاييه منتقل كرد تا بتواند اين خواسته را اجرا نمايد. او تمام فكر و همت خود را بكار گرفت و با حضور در خط مقدم درگيري دست راست خود را در راه خدا تقديم نمود . حسين تا عمليات كربلاي 5 كه در اثناي آن به شهادت رسيد با نداشتن يك دست همچنان رزمندگان لشكر امام حسين را بر عليه قواي دشمن به كار مي گرفت و ارتش بعثي را باحضور خود در همه ميدان هاي نبرد دچار ياس و سرافكندگي مي كرد . سرانجام اين فرمانده دلاور و خستگي ناپذير در 8 اسفندماه سال 1365 در منطقه عملياتي كربلاي 5 در حوالي شلمچه و در سن 29 سالگي بر اثر اصابت تركش خمپاره به ديدار دوست شتافت و براي هميشه جز شهداي زنده تاريخ ايران گرديد.&lt;BR&gt;شرح عشق ار من بگويم بر دوام&lt;BR&gt;صد قيامت بگذرد و آن ناتمام&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Feb 2009 20:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sardaran&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>sardaran</dc:creator>
<guid>http://sardaran.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهادت حاج حسين خرازی</title>
<link>http://sardaran.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سردار رشيد سپاه اسلام شهيد حسين خرازي در سال 1336 ش در اصفهان به دنيا آمد. وي پس از اتمام دوران دبيرستان، در سال 1355ش به خدمت سربازي اعزام شد و با فرمان امام خميني مبني بر فرار سربازان از پادگان‏ها، به سيل خروشان مردم پيوست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شهيد خرازي درابتداي پيروزي انقلاب، با عضويت در كميته دفاع شهري اصفهان به حراست از جاده‏هاي حساس شهر مشغول بود. سپس يك سال پس از انقلاب، همزمان با توطئه گروهك‏هاي ضد انقلاب در گنبد و تركمن صحرا، به آن منطقه اعزام شد و به فرماندهي نيروها در يكي ازمحورهاي منطقه پرداخت و سپس چندين ماه در منطقه كردستان در راه دفاع از كيان اسلامي جانفشاني نمود. شهيد حسين خرازي،همزمان با آغاز جنگ و سقوط خرمشهر، به خوزستان اعزام شد و در منطقه خط شير، فرماندهي نيروهاي بسيج در مقابله با قواي متجاوز بعث را برعهده گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عمليات‏هاي فرمانده كل قوا، ثامن الائمه، فتح المبين، بيت المقدس، خيبر، بدر، والفجر8 و كربلاي 4 و 5، صحنه‏هاي فراواني از رشادت‏ها، ابتكار، خلاقيت و حسن فرماندهي اين سردار رشيد اسلام بود، ضمن آنكه وي در عمليات خيبر در اسفند 1362 نيز، دستِ راست خود را در راه خدا تقديم كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سرانجام شهيد حسين خرازي اين سردار رشيد سپاه اسلام در جريان عمليات بزرگ و غرورآفرين كربلاي 5 در حالي كه فرماندهي لشكر 14 امام حسين(ع) را برعهده داشت، در 8 اسفند 1365در اثر اصابت ترکش به قلبش، به فيض عظماي شهادت نائل آمد و اين عمليات، آخرين وداع با جهان مادي و آغاز حيات ابدي او را رقم زد. پيكر مطهر اين شهيد والا مقام پس از تشييعي با شكوه، در گلستان شهداي اصفهان (تخت فولاد) به خاك سپرده شد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Feb 2009 06:13:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sardaran&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>sardaran</dc:creator>
<guid>http://sardaran.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چمران به روایت همسر شهید</title>
<link>http://sardaran.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;آشنایی با مصطفی&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.fardanews.com/files/fa/news/1387/9/22/27031_680.jpg&quot; align=left border=0&gt;بالاخره یک روز همراه یکی از دوستانم که قصد داشت برود موسسه، رفتم. در طبقه اول مرا معرفی کردند به آقایی وگفتند ایشان دکتر چمران هستند. مصطفی لبخند به لبش داشت و من خیلی جا خوردم. فکر می کردم کسی که اسمش با جنگ گره خورده و همه از او می ترسند باید آدم قسی ای باشد، حتی می ترسیدم، اما لبخند او و آرامشش باعث غافلگیری ام شد. دوستم مرا معرفی کرد و مصطفی با تواضعی خاص گفت: &quot;شمایید؟ من خیلی سراغ شما را گرفتم، زودتر از این ها منتظرتان بودم.&quot;مثل آدمی که مرا از مدت ها قبل می شناخته حرف می زد، عجیب بود. به دوستم گفتم: &quot;مطمئنی دکتر چمران این است؟&quot; مطمئن بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مصطف تقویمی آورد مثل همان که چند هفته قبل سید غروی به من داده بود. نگاه کردم و گفتم: &quot;من این را دیده ام.&quot; مصطفی گفت:&quot; همه تابلو ها را دیده اید؟ از کدام بیشتر خوشتان آمد؟&quot; گفتم:&quot; شمع. شمع مرا خیلی متاثر کرد.&quot; توجه او سخت جلب شد و با تاکید پرسید:&quot;شمع ؟ چرا شمع ؟&quot; من خود به خود گریه کردم، اشکم ریخت. گفتم:&quot;نمی دانم. این شمع، این نور، انگار در وجود من هست، من فکر نمی کردم کسی بتواند معنای شمع و از خود گذشتگی را به این زیبایی بفهمد و نشان بدهد.&quot; مصطفی گفت:&quot; من هم فکر نمی کردم یک دختر لبنانی بتواند شمع و معنایش را به این خوبی درک کند.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پرسیدم:&quot; این را کی کشیده؟ من خیلی دوست دارم ببینمش، آشنا شوم.&quot; مصطفی گفت:&quot;من.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بیش تر از لحظه ای که چشمم به لبخندش و چهره اش افتاده بود تعجب کردم &quot; شما! شما کشیده اید؟&quot; مصطفی گفت:&quot; بله، من کشیده ام.&quot; گفتم:&quot;شما که در جنگ و خون زندگی می کنید، مگر می شود؟ فکر نمی کنم شما بتوانید این قدر احساس داشته باشید.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد اتفاق عجیب تری افتاد. مصطفی شروع کرد به خواندن نوشته های من. گفت:&quot; هرچه نوشته اید خوانده ام و دورادور با روحتان پرواز کرده ام.&quot; و اشکش سرازیر شد. این اولین دیدار ما بود و سخت زیبا بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بار دوم که دیدمش برای کار در موسسه آمادگی کامل داشتم. کم کم آشنایی ما شروع شد. من خیلی جا ها با مصطفی بودم، در موسسه کنار بچه ها، در شهر های مختلف و یکی دو بار در جبهه. برایم همه کارهایش گیرا و آموزنده بود بی آنکه خود او عمدی داشته باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;غاده با فرهنگ اروپایی بزرگ شده بود. حجاب درستی نداشت اما دوست داشت جور دیگری باشد، دوست داشت چیز دیگری ببیند غیر از این بریز و بپاش ها و تجمل ها.... او از این خانه که یک اتاق بیشتر نیست و درش به روی همه باز است خوشش می آید. بچه ها می توانند هر ساعتی که بخواهند بیایند تو، بنشینند روی زمین و با مدیرشان حرف بزنند. مصطفی از خود او هم در این اتاق پذیرایی کرد و غاده چقدر جا خورد وقتی فهمید باید کفش هایش را بکند و بشیند روی زمین! به نظرش مصطفی یک شاهکار بود؛ غافلگیر کننده و جذاب.&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;یادم هست در یکی از سفر هایی که به روستا ها می رفت همراهش بودم. داخل ماشین هدیه ای به من داد. اولین هدیه اش به من بود و هنوز ازدواج نکرده بودیم. خیلی خوشحال شدم و همانجا بازش کردم دیدم روسری است؛ یک روسری قرمز با گل های درشت. من جا خوردم، اما او لبخند زد و به شیرینی گفت:&quot; بچه ها دوست دارند شما را با روسری ببینند.&quot; از آن وقت روسری گذاشتم و مانده.&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;من می دانستم بچه ها به مصطفی حمله می کنند که چرا شما خانمی را که حجاب ندارد می آوری موسسه، اما برایم عجیب بود که مصطفی خیلی سعی می کرد (خودم متوجه می شدم) مرا به بچه ها نزدیک کند. می گفت:&quot; ایشان خیلی خوبند. این طور که شما فکر می کنید نیست. به خاطر شما می آیند موسسه و می خواهند از شما یاد بگیرند. ان شا الله خودمان به ش یاد می دهیم.&quot; نگفت این حجابش درست نیست، مثل ما نیست، فامیل و اقوامش آن چنانی اند. این ها خیلی روی من تاثیر گذاشت. او مرا مثل یک بچه کوچک قدم به قدم جلو برد، به اسلام آورد. نه ماه.... نه ماه زیبا و بعد ازداج کردیم. البته ازدواج ما به مشکلات سختی برخورد.&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;منبع: کتاب نیمه پنهان ماه&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Dec 2008 13:52:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sardaran&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>sardaran</dc:creator>
<guid>http://sardaran.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مردي كه حماسه اي ماندگار به يادگار گذاشت  </title>
<link>http://sardaran.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.jomhourieslami.com/1387/13870805/13870805_jomhori_islami_10_jebheh_va_jang_1_1.jpg&quot; align=right border=0&gt;براي ثبت تاريخ حماسه هاي رزمندگان اسلام و انتقال آن به مردم جامعه هر تلاش و فعاليتي كه انجام شود ستودني است و از آن ميان انتشار « تمبر يادبود » يكي از ارزشمندترين آنهاست . اخيرا تصوير يكي از سلحشوران دوران دفاع مقدس به نام سردار شهيد مهندس محمدرضا پوركيان به صورت تمبر ياد بود منتشر گرديده است . او اولين فرمانده شهيد سپاه پاسداران در دفاع مقدس مي باشد كه در خطه دلاور خيز خوزستان در نبرد تن با تانك و در تاريخ 59 7 23 به درجه رفيع شهادت نائل آمد و حماسه اي ماندگار را براي نسل امروز و فرداي ايران اسلامي به يادگار گذاشت . &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز بيست و سوم شروع جنگ كه صداي غرش تانك هاي متجاوز دشمن در دشت خوزستان به گوش رسيد. و خيانت ها از ستون پنجم در همكاري با آنها آشكار شد حماسه اي در دفاع از سوسنگرد شكل گرفت و اولين فرمانده شهيد سپاه پاسداران انقلاب اسلامي دانشجوي پاسدار محمدرضا پوركيان دلاورانه نبرد تن با تانك را تاريخي نمود و نداي ارجعي شنيد و دعوت حق را لبيك گفت . &lt;BR&gt;محمدرضا در سال 1338 در شهرستان آغاجاري ـ اميديه استان خوزستان متولد شد . پدرش يكي از مقلدان امام خميني محسوب مي شد . به همين علت او نيز از همان آغاز خردسالي با عشق به خميني كبير(ره ) پرورش يافت . سال 1344 به مدرسه رفت و ضمن آموختن علوم جديد قرائت قرآن را فرا گرفت به طوري كه عليرغم سن كم حافظ كل قرآن و بخش زيادي از نهج البلاغه گرديد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Oct 2008 19:42:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sardaran&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>sardaran</dc:creator>
<guid>http://sardaran.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اينجا عرصه مقاومت است  </title>
<link>http://sardaran.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.jomhourieslami.com/1387/13870716/13870716_jomhori_islami_10_jebheh_va_jang_2_1.jpg&quot; align=left border=0&gt;به ياد سردار شهيد مرتضي ياغچيان ـ جانشين لشكر 31 عاشورا &lt;BR&gt;هر بسيجي هزار بسيجي &lt;BR&gt;امروز روز حماسه اي ديگر است . قرار است خوفي در دل دشمنان خدا ايجاد شود تا آنان جرات هيچگونه جسارتي را به خود ندهند. پيامبر فرمان مي دهد كه بر سر هر چادر آتش روشن كنند. چادر در چادر نور و نور و اينك دشمني كه به چادرهاي رسالت مي نگرد آنها را بسيار مي بيند. بسيار. بسيار و سخت بيمناك مي شود. چگونه با اين همه درگير خواهم شد. شكست ما حتمي است . پس فرار بسيار پسنديده تر از جنگ است . &lt;BR&gt;عمليات والفجر يك . در اين محور كار بسيار سخت بود. اما لشكر عاشورا موفق شد. اين منطقه زير آتش دشمن قرار داشت . قرار بود لشكر خط را پس از شكست و استقرار نيروهاي خودي حفظ كند تا آتش دشمن متوقف شود. و بعد خط را به ارتش تحويل دهد. گردانها نيروهاي زيادي را از دست داده بودند. اما خط شكسته شده و وعده خدا هم همين بود. اما براي حفظ خط نيرو لازم بود. خدايا چه بايد كرد. آقا مهدي خيلي ناراحت بود. &lt;BR&gt;ناگهان گويي فجر ديگري شد. اگر آنجا بودي مي ديدي كه آقا مرتضي از نفربر خارج شد و با سرعت زياد سوار موتور شد و با سرعت به سوي خط رفت . اگر آنجا بودي مي ديدي كه آقا مرتضي ياغچيان چنان سريع خود را به خط رساند كه باوركردني نبود. &lt;BR&gt;وقتي آقا مرتضي به خط رسيد فهميد كه هيچ نيرويي در آنجا نمانده است . تيرباري برداشت و آن را به طرف عراقيها نشانه رفت و شروع كرد به شليك كردن . گلوله هاي تيربار كه تمام شد آرپي جي را برداشت و بعد كلاش را. چند نارنجك پرتاب كرد. گاه از اين گوشه خط شليك مي كرد و مي دويد آن سو آرپي جي مي زد. بعد كمي آن طرف تر تيربار را آتش مي كرد. از گوشه اي ديگر نارنجك پرتاب مي كرد و از گوشه اي ديگر گلوله اي ديگر. آنقدر سريع مي دويد كه او را در تمام خط مي توانستي ببيني . قطعي در آتش نبود . شليك مدام . عراقيها پاتك مي زدند و او به تنهايي حدود 4 ساعت در خط ماند. گلوله پشت گلوله و هر گلوله از گوشه يي و از سويي . و اينك دشمن نظاره گر است . &lt;BR&gt;آخر اين همه آتش از كجاست . مگر چند گردان از نيروهاي آنها سالم هستند كه چنين آتش دارند! &lt;BR&gt;آري اينجا نه چند گردان بلكه يك لشكر بيدار است . اينجا يك ملت در كمين دشمن خود خفته است تا اگر دست از پا خطا كند انتقام گيرد. اينجا تمامي سرداران خفته در خاك بيدار مي شوند و گلوله اي به سوي تو پرتاب مي كنند. اينجا ملائك نيز به ياري آمده اند. اينجا پرندگان نيز به كمك مي آيند. اين « سجيل » است كه بر سرت سرازير است . &lt;BR&gt;آري اينجا ميدانگاه نبرد بدر است . بعد از 1400 سال باز خداوند مي آفريند . مدام مي آفريند و تو مي تواني ببيني كه تك تك گلوله ها چه خوفي در دل دشمن ايجاد مي كنند. اينجا هر چادر هزار چادر انگاشته مي شود و اينجا هر گلوله هزاران گلوله و بالاتر از آنها هر مرد هزار مرد هزاران مرد است . &lt;BR&gt;يعقوب كريمي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Oct 2008 06:14:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sardaran&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>sardaran</dc:creator>
<guid>http://sardaran.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خستگي را خسته كردند؛ آخرين گفت‌وگوي مادر سردار شهيد مهدي اميني</title>
<link>http://sardaran.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; ما حتي حاضر بوديم براي باز شدن معبر رزمنده‌ها، روي مين برويم و شهيد شويم. جمله بالا بخشي از آخرين گفت‌وگوي مرحوم «رفعت شهيدي» مادر شهيد مهدي اميني با خبرنگار ايسنا قبل از فوت است. شهيدي مي‌گويد: ما براي اين كه وسايلي را كه با دست خودمان درست كرده بوديم و بافتني‌هايي را كه با دست خودمان بافته بوديم به دست رزمنده‌ها برسانيم به جبهه‌ها مي‌رفتيم از جمله در جبهه‌ حاج عمران رفت و آمد مادران و خواهران رزمنده‌ها بسيار زياد بود. در يكي از اين رفت و آمدها،به علت بارش باران و آبرفت‌هاي ايجاد شده در ارتفاعات، كار ما براي عبور سخت شده بود كه رزمنده‌ها فقط براي عبور ما، سنگ راهي را درست كرد و ما را عبور دادند. تمامي ‌رزمنده‌ها از حضور ما در جبهه خوشحال شده بودند. وقتي به آن‌ها گفتيم اجازه بدهيد ما براي باز شدن ميدان مين، به ميدان رفته و مين‌ها را منفجر كنيم تا معبر باز شود آن‌ها گفتند مگر فرزندان شما مرده‌اند كه شما روي مين برويد؟. با حضور ما در جبهه، رزمندگان چنان روحيه‌اي گرفته بودند و چنان خوشحال بودند كه حاضر نمي‌شدند كوچك‌ترين آسيبي به ما برسد. خستگي از تلاش و كار و كوشش ما خسته شده بود و ديگر سراغمان نمي‌آمد و خواب نيز از ما فرار مي‌كرد. آن روز‌ها آن قدر باشكوه بودند كه احساس مي‌كنم از عمرمان به حساب نمي‌آيند. مهندس مهدي اميني در سال 1332 هجري شمسي در اروميه به دنيا آمد. دوران دبستان و متوسطه را در اروميه و تهران گذراند. پس از اتمام تحصيلات متوسطه در سال 1350 هجري شمسي وارد دانشگاه علم و صنعت تهران شد و در سال 1356 در رشته مهندسي راه و ساختمان مراحل عالي تحصيل را به پايان رساند. پس از پايان تحصيلات وارد خدمت سربازي شد. فعاليت‌هاي انقلابي او از زمان تحصيل در دبيرستان شروع شد و او در کنار درس و تحصيل به مطالعه کتب مختلف مذهبي و آثار امام خميني (ره) پرداخت. در اين دوره بود که به جريان مبارزه با رژيم طاغوت پيوست و در جريان اين فعاليت‌هاي سياسي،مدتي زنداني شد. با ارشاد روحانيت راستين مسير عشق و خون را از قم آغاز كرد. ايام پرحادثه انقلاب اسلامي را با تلاش و تکاپو سپري کرد و در پيشبرد اهداف امام خميني (ره) با جان و دل کوشيد. او که تشنه معارف اسلامي بود قصد هجرت دوباره به قم را داشت اما اروميه به او بيشتر نياز داشت. نيازش به او بيشتر بود. با رشد و اوج‌گيري انقلاب اسلامي و با توجه به اين که مهندس راه و ساختمان بود، مي‌توانست موقعيت شغلي و پست مهمي بدست آورد و در مأموريت‌هاي مختلف شرکت كند لاجرم در نقش مديريت يک شرکت بزرگ راهسازي در راستاي عمران و آبادي به تلاش پرداخت و همزمان تلاش خود را در جهت دفاع از خط امام و انقلاب در قبال گروهک‌ها، منحرفين و محاربين آغاز كرد. او هرچند مدير شرکت بود ولي مسئوليت‌ها هرگز نتوانست او را تسليم خود كند بلکه او شيرمردي بود از تبار حسين (ع) بطوريکه با شروع جنگ تحميلي در اولين روز جنگ مسئوليت‌ها را رها کرده و به دليل علاقه به انقلاب و حفظ و حراست از آن سبب شد تا براي انجام خدمات بيشتر به سپاه پاسداران ملحق شد. او دوشاوش سرداراني چون باکري عازم جبهه جنوب شد و در سال 1359 با دعوت سپاه به اروميه بازگشت و فرماندهي عمليات سپاه را عهده‌دار شد و فصلي ديگر از دلاوري ها به نام اين سردار بزرگ رقم خورد. وي به عنوان سربازي جان برکف براي انجام هر مأموريتي در راه انقلاب پيشقدم بود و شهادت‌طلبان را در سايه بيرق سرخ سپاه اسلام مهيا كرده و خود نيز پيشاپيش همه پاي در ميدان نبرد با منحرفين و محاربين (احزاب منحله دمکرات کردستان و کوموله)نهاد ومنطقه عمومي دارلک – گوگ تپه و مهاباد را از لوث وجود ضدانقلاب پليد و حزب منحله دمکرات، پاک كرد و سرانجام بعد از خدمات ارزنده در راه انقلاب در تاريخ سي ام خرداد 1360 در اين نبرد به همراه ياران با وفايش به فيض شهادت نائل آمد. فرازهايي از سخنان سردار شهيد مهدي اميني ما يک تکليف داريم و آن عمل کردن به احکام است و گوش دادن به فرمان امام و ولايت فقيه، ما مجبور نيستيم که ببينيم نتيجه چه خواهد شد ، ما به اداي تکليف موظفيم . آن چيزي که ماندگار است افکار اسلامي است. ما بايد از کساني خط بگيريم که از افکار ناب اسلام و ائمه خط گرفته باشند اين احزاب از روي هوي و هوس برنامه‌هايي در جهت نفي اسلام و اثبات مباني ضد خدايي دارند و در نهايت نابود شدني‌اند. اگر ما روحانيت را از دست بدهيم انقلاب از دست مي‌رود. اگر تنها خودم در سپاه (اروميه) بمانم باز هم از سپاه دفاع و حمايت خواهم کرد. اگر اين جنگ به ما تحميل نمي‌شد من روزانه حداقل 500 متر آزادراه ميزدم. الآن (منافقان و دشمنان) ما را مجبور کرده‌اند که کارهاي عمراني را کنار گذاشته و تفنگ بر دوش بگيريم . خاطره مادر شهيد: همسر مهدي مي‌گفت: به مهدي گفتم چرا اسمت را عوض کردي؟(نام قبلي مهدي شهرام بود) مهدي جواب داد: بعد از شهادت من مي‌فهمي و مهدي در شب تولد حضرت مهدي (عج) به شهادت رسيد. فرمانده سپاه به خانه ما آمد و گفت: امروز ميلاد حضرت مهدي (عج) است و آمده‌ايم به شما تبريک بگوييم. گفتم مثل اينکه مي‌خواهيد دو تا تبريک بگوييد. ديگر چيزي نگفتند و من فهميدم مهدي شهيد شده. گفتني است رفعت شهيدي مادر شهيد مهدي اميني سه‌شنبه نهم مهرماه جاري درگذشت. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Oct 2008 11:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sardaran&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>sardaran</dc:creator>
<guid>http://sardaran.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دعا كن شهيد شوم، آنجا دستت را مي‌گيرم </title>
<link>http://sardaran.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media.farsnews.com/Media/8701/Images/jpg/A0412/A0412426.jpg&quot; align=right border=0&gt; همسر سردار شهيد طوسي گفت: شهيد طوسي براي شهيد و شهادت قداست فراواني قائل بوده، در آخرين سفر به مشهد به من گفت تو دعا كن من شهيد شوم، آنجا دستم باز است، شايد از ياران امام حسين (ع) شدم، آنجا دستت را مي‌گيرم و من گفتم خدايا راضيم به رضاي تو. &lt;BR&gt;   &lt;BR&gt; &lt;BR&gt;حليمه عرب‌زاده طوسي در گفتگو با خبرنگار فارس در ساري اظهار داشت: شهيد طوسي هرگاه كه از منطقه به مازندران سفر مي‌كرد، همواره جوياي احوال خاواده‌هاي شهدا بود و ما به ‌همراهي هم از رامسر تا علي‌آباد كتول از خانواده‌هاي بزرگوار شهيد ديدن مي‌كرديم و با دقت و وسواس شديدي پيگير امورات آنان بود. &lt;BR&gt;وي افزود: هرگاه كه من از ايشان مي‌پرسيدم چرا اينقدر به خانواده‌هاي شهدا رسيدگي مي‌كني، مي‌گفت، اسلام به خون شهدا و شهادت زنده است و رسيدگي به خانواده‌هاي شهدا و دلجويي از آنان كمترين كار براي عظمت كار شهداست. &lt;BR&gt;عرب‌زاده طوسي در رابطه با آخرين ديدارهاي خود با شهيد محمد حسن طوسي قائم مقام لشگر ويژه 25 كربلا و فرمانده اطلاعات و عمليات مازندران و گيلان در جنگ تحميلي گفت: ما براي زندگي چهار سالي بود كه در اهواز زندگي مي‌كرديم و در طي اين سال‌ها نيز به ‌ندرت شهيد در كنار ما بود و همواره به ‌فكر بچه‌هاي جنگ بود و زماني كه در مازندران بوديم گاهي تا چهار ماه هم همديگر را نمي‌ديديم تا جايي كه بعضي از افراد مي‌گفتند طوسي حتما خانواده خود را دوست ندارد كه به ديدنشان نمي‌آيد و وقتي اين موضوع را با ايشان مطرح كردم در جواب گفت: من هم شما را دوست دارم ولي اسلام را به خاطر غربتش بيشتر دوست دارم، اسلام غريب است و بايد از آن حمايت كنيم. &lt;BR&gt;وي اظهار داشت: به ‌ياد دارم كه به بهانه امتحانات دخترم به طوسي گفتم بيا با هم به مازندران برويم تا هم شما خستگي بدر كني و هم ما در كنار خانواده ديداري تازه كرده و به امتحانات بچه رسيدگي كنيم كه شهيد طوسي گفت، شما برويد من بايد در جبهه بمانم اينجا به ‌وجود من بيشتر احتياج دارند. &lt;BR&gt;همسر سردار شهيد طوسي خاطر‌نشان كرد: ما آمديم و بعد از گذشت سه تا چهار ماه ايشان نيز به مازندران آمد و در هنگام ورود به منزل تا چشمم به ايشان افتاد فهميدم كه اين ديدار آخر ماست و شهيد طوسي ديگر رفتني است در نگاهش چيز ديگري بود كه شايد الان براي نسل جوان ما ملموس نبوده و باورش مشكل باشد، شهيد طوسي نوراني شده بود و طوري بود كه من هنگام صحبت كردن با ايشان نمي‌توانستم به چهره‌شان نگاه كنم. &lt;BR&gt;وي در بيان شيرين‌ترين خاطرات خود به اولين و آخرين سفره هفت‌سين با شهيد طوسي اشاره كرد و افزود: براي آخرين باري كه به مازندران آمد بعد از 10 سال زندگي مشترك اولين باري بود كه با هم دور سفره هفت‌سين نشسته بوديم، سال تحويل شد و ما در حال آماده شدن به منزل پدرشان بوديم كه ديديم پدر و مادرشان به منزل ما آمدند و ايشان گفت كه چرا شما آمديد ما وظيفه‌مان بود به ديدن شما كه از خانواده شهيد هم هستيد بياييم، در همين لحظات تلويزيون صحنه‌هاي تحويل سال در جبهه را نشان مي‌داد كه رزمندگان خوشحال در كنار سفره بودند و طوسي آنقدر عاشقانه به آنان نگاه مي‌كرد كه قابل توصيف نبود و گفت: من حالا كه مي‌بينم رزمندگان خوشحالند احساس راحتي مي‌كنم. &lt;BR&gt;وي همچنين از سفر زيارتي خود با شهيد به مشهد مقدس گفت و اظهار داشت: من و شهيد طوسي در عمليات فاو و در حادثه رانندگي زخمي شده بوديم من از ناحيه پا و طوسي از ناحيه دست، با همان حالت من داخل ويلچر به ‌همراه ايشان به زيارت رفتيم كه آقايي به ‌سمت شهيد طوسي آمد و رفتند و برگشتند بعد ايشان گفتند خانم بيا برويم جايي تا بهتر زيارت كنيم، رفتيم به سمت ضريح امام رضا (ع) ديدم آنجا طوسي به من مي‌گويد برايم دعا كن تا شهيد شوم چون تا تو از خدا نخواهي خدا به ‌من اين مقام را ارزاني نمي‌كند، من نگران و گريان گفتم آقا اين چه حرفي است، من اينجا بايد براي سلامت و سعادتت دعا كنم تو از من چه مي‌خواهي ،گفت تو رو خدا دعا كن شهيد شوم، من نمي‌توانم در اين دنيا زندگي كنم، ظرفيت ندارم بايد بروم، من در آن زمان خيلي گريه كردم چون علاقه و دلبستگي شديدي به ايشان داشتم و حاضر بودم برايشان فدا شوم، گفتم تو براي من چه مي‌كني، گفت تو دعا كن شهيد شوم من با خدا عهد بستم كه هر كار خيري انجام داده‌ام نصفش براي شما باشد من در قيامت دست شما را مي‌گيرم، گفتم خواسته‌اي ندارم اما من از شب اول قبر مي‌ترسم، گفت، تو دعا كن من شهيد شوم، آنجا دستم باز است شايد از ياران امام حسين (ع) شدم آنجا دستت را مي‌گيرم و من گفتم خدايا راضيم به رضاي تو. &lt;BR&gt;وي ادامه داد: شهيد طوسي عاشق خدمات‌رساني به مردم، صداقت و راستگويي، احترام به والدين، خانواده‌هاي شهدا بوده و وقتي از جبهه مي‌آمد محله و زندگي ما پر از صلح و صفا و آرامش بود. &lt;BR&gt;همسر شهيد طوسي تصريح كرد: ايشان سرشار از معنويت به خدا بود و به دخترمان ياد داده بود همواره بر سر نمازهايش دعا كند شهيد شود و دختر كوچكمان نيز همين كار را كرده و ايشان آمين مي‌گفت. &lt;BR&gt;وي گفت: مسئوليت و پست و مقام برايشان مهم نبود به ياد دارم كه در اهواز به ‌عنوان جانشين فرمانده لشگر انتخاب شده بود، وقتي به منزل آمد به او تبريك گفتم، بقدري ناراحت شد و برآشفت كه قابل توصيف نيست و گفت، اين مقام‌ها زير پاي من له شده است، من سرباز امام زمان (عج) هستم. &lt;BR&gt;همسر اين شهيد يادآور شد: دلسوزي ايشان براي رزمندگان نيز از ديگر صفات پسنديده بود تا قدري كه از من دستور چند نوع غذاي ساده گرم را گرفته بود تا سربازان و رزمندگان از غذاي گرم استفاده كنند و من هم پخت املت و حلوا را به ايشان ياد دادم. &lt;BR&gt;وي با سفارش به تقوا و معنويت كه از تاكيدات مستمر شهيد طوسي بوده، گفت: جوانان ما بايد زندگي خود را براساس معنويت و به‌دور از تجمل‌گرايي آغاز كرده و ادامه دهند، بايد به ارزش‌هاي اسلام و انقلاب همچون نماز، فرهنگ شهادت، توكل بر خدا، جلسات مذهبي و ايمان پايبند بوده و در زندگي استفاده كنند و بدانند راستگويي و صداقت از بهترين وسيله‌ها براي زندگي سالم و خدايي است. &lt;BR&gt;شهيد محمد حسن طوسي در سال 1337 در روستاي طوسكلا نكا در خانوادهاي مذهبي به‌دنيا آمد و در 18 فروردين سال 66 در عمليات والفجر 6 در شلمچه به شهادت رسيد. &lt;BR&gt;از خانواده ايشان، بجز محمد حسين طوسي دو برادر ديگرشان نيز به درجه رفيع شهادت نائل شدند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 09:33:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sardaran&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>sardaran</dc:creator>
<guid>http://sardaran.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
