جلو رفتم تا عکسي در همين حالت از او بگيرم . دستم را که روي کتف او گذاشتم،به پهلو افتاد . ديدم گلولهي از پشت به او اصابت کرده و به قلبش رسيده است، آرام بود انگار در اين دنيا ديگر کاري نداشت. صورتش را که ديدم زانوهايم سست شد به زمين نشستم. با خودم گفتم : «اين که يوسف شريف است».
يوسف شريف در دومين ماه بهار سال 1342 در روستاي درب مزار از توابع شهرستان جيرفت به دنيا آمد . پدرش کشاورز بود که با سختکوشي خود زندگي کوچکش را اداره ميکرد .
يوسف در دامان پاک مادر سيده اش رشد کرد . علاقه اش به انجام فرائض ديني در ميان خانواده و دوستانش از او چهرهاي متفاوت از همسن و سالانش ساخته بود. نوجوانياش با خيزش مردم عليه حکومت پهلوي مصادف بود. تلاش يوسف در روزهاي انقلاب بيش از توان تحمل يک جوان عادي بود. بعد از پيروزي انقلاب او براي حفظ دستاوردهاي اين هديه الهي روز و شب نمي شناخت.
ادامه مطلب...
مدرسه براي اسكان بسيجيان و اتاقهاي گلي براي فرماندهي گردان
سردار شهيد حاج احمد اميني براي چندمين بار منطقه را مورد بازديد قرار داد کارش اين بود: آشنايي کامل با محور و بررسي اوضاع و احوال دشمن . آن شب هم با جديت آخرين ديدار را از محور عمليات انجام داد. همه چيز مهيا شده بود براي انجام عمليات. نگران حالش بودم حدود ساعت 3 بعد از نصف شب بود که از منطقه برگشت.
با آمدن او بيدار شدم. اما مزاحمش نشدم. با خودم گفتم: او بايد استراحت کند تا آمادگي کامل براي عمليات فردا شب داشته باشد پس نبايد مزاحم او بشوم.
آرام و بدون سرو صدا، لباسهاي غواصي را از تن بيرون آورد. چهرهاش در آن تاريکي ديدنيتر شده بود. ميدرخشيد. هوا سرد بود. آهسته از گوشه سنگر پتويي برداشت دورش پيچيد. خيالم راحت شد که از خط برگشته و حالا هم ميخواهد بخوابد. چشمانم را روي هم قرار دادم اما لحظاتي نگذشته بود که صداي العفو العفو او مرا به خود آورد. پتويي دورش پيچيده بود و نماز شب مي خواند... با آن همه خستگي. خدايا اين ديگر چگونه مردي است ؟( راوي : حاج محمود اميني برادر شهيد )
ادامه مطلب...

