تبليغاتX
سرداران دفاع مقدس
 

 عاشق بسوز هستي خود را به پاي عشق شهيد «علي اربابي» اول ارديبهشت ماه سال 6331 در خانواده اي مذهبي و كشاورز در بيدگل متولد شد. او از كودكي همانند ديگر كودكان شهر با قاليبافي آشنا شد، وي دوره ابتدايي را با موفقيت به اتمام رساند و از آنجا كه مشكلات زندگي والدين خود را احساس مي كرد به فكر كمك به خانواده اش افتاد و براي كارگري به كارگاههاي آجرپزي مي رفت. علي زندگي خود را بدين روال ادامه داد تا اين كه به خدمت سربازي رفت. با اتمام خدمت سربازي، انقلاب اسلامي جرقه زد و علي نيز با بينش كامل اسلامي در تمامي راهپيمايي ها شركت فعالانه داشت تا دين خود را به اسلام و ميهن ادا نمايد. او پس از پيروزي انقلاب اسلامي در پاسگاه ژاندارمري آران و بيدگل به عنوان پاسداران انقلاب تا 3/4/59 داوطلبانه خدمت كرد و پس از آن به سازمان حفاظت محيط زيست به همين عنوان معرفي شد. مدتي در رشت و بعد در كاخ سعد آباد و از آنجا به سياه كوه كوير منتقل شد كه مدت دو سال در اين سازمان به عنوان سرپرست شكارباني سفيداب انجام وظيفه نمود. علي در نيمه دوم سال 95 تشكيل خانواده داد و در اولين روزهاي ازدواج او بود كه آتش جنگ صدامي همه جا را فرا گرفت و علي مسئوليت بيشتري احساس مي كرد و آن دفاع از مرز و بوم اسلامي خود بود. در اين موقعيت بود كه براي فرا گرفتن فنون نظامي و آمادگي رزمي براي دفاع از اسلام به پادگان هاي آموزشي در اصفهان و شهركرد عزيمت كرد و پس از آن رهسپار جبهه هاي نور عليه ظلمت شد و متجاوز از 27 ماه در 31 عمليات حضور فعالانه داشت. علي ابتدا در لشكر 41 امام حسين (ع) به عنوان معاون زرهي آن لشكر خدمت مي كرد كه با آن مسئوليت در عمليات هاي رمضان، والفجر مقدماتي، محرم (كه از ناحيه سر مجروح شد)، والفجر 4 شركت كرد و پس از آن افتخار داشت در تيپ 44 قمر بني هاشم ايفاي وظيفه نمايد و مسئوليت يگان دريايي را به عهده بگيرد. در اين يگان هم با داشتن آن مسئوليت در عمليات هاي خيبر، والفجر 8، كربلاي 4 و 5 شركت نمود. در عمليات كربلاي 4 برادر رشيدش علي محمد مسئول ستاد لشكر 8 نجف اشرف به شهادت رسيد و پس از آن علي مصمم شد تا جاي برادرش را خالي نگذارد لذا تصميم گرفت در آن لشكر مشغول به خدمت شود و به عنوان فرمانده گردان علي ابن ابيطالب(ع) از لشكر 8 معرفي شد و در عمليات هاي والفجر 01، فاو و بيت المقدس شركت كرد. در عمليات والفجر 10 برادر ديگرش علي اصغر نيز به شهادت رسيد. سرانجام علي با دلاوري ها و رشادت هاي شجاعانه در عمليات بيت المقدس 7 به شهادت رسيد و در جوار برادران شهيدش آرام گرفت


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:46  توسط ذاکر  | 

شهيدان عاشورائي
سردار سرلشكر شهيد مهندس «مهدي باكري» فرمانده دلاور لشگر 31 عاشورا در سال 1333 در شهر مياندوآب به دنيا آمد و در سال 1363 در عمليات بدر به خيل شهداي جاويدالاثر پيوست.
فرازي از وصيت نامه آن شهيد:
«بايستي محتواي فرامين امام را درك و عمل نمائيم تا بلكه قدري از تكليف خود را در شكرگزاري به جا آورده باشيم.
سردار سرتيپ پاسدار شهيد «حميد باكري» جانشين لشگر 31 عاشورا در سال 1344 در شهر اروميه به دنيا آمد و در سال 1362 در عمليات خيبر پس از نبرد علوي و حسيني در جزاير مجنون به خيل شهداي جاويدالاثر پيوست.»
فرازي از وصيت نامه:
«يقين بدانيد تنها اعمال شما كه مورد رضايت خداوند متعال قرار خواهد گرفت اعمالي است كه تحت ولايت الهي و رسولش و امامش باشد.»
در ضمن برادر بزرگتر اين دو شهيد يعني «علي باكري» در زمان رژيم طاغوت توسط ساواك به شهادت رسيده است


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:46  توسط ذاکر  | 

سردار شهيد «علي تجلائي» مسئول طرح و عمليات قرارگاه خاتم الانبياء در سال 1338در شهر تبريز به دنيا آمد و در سال 1363 در عمليات بدر به خيل شهداي جاويد الاثر پيوست. شهيد اززبان سردار محسن رضايي: «خداحافظي شهيد تجلائي همانند خداحافظي عاشورا و كربلا بو.د غالب شهيدان مثل اين برادر بزرگ شهيد علي تجلائي آگاهانه، با شعور كامل نسبت به همه جوانب جامعه اش و خانواده اش و عالم اسلام اين مسير را انتخاب كرده اند شايد بهترين نامي كه براي علي بشود گذاشت بايد گفت علي ملكوتي يا علي پروازي علي تجلائي هميشه آماده پرواز به سوي معبودش بود.» بسيجي شهيد «مهدي تجلائي» در سال 1343 در شهر تبريز بدنيا آمد و در سال 1361 در عمليات والفجر مقدماتي به شهادت رسيد و پيكر پاكش در سال 1374 به آغوش ميهن بازگشت.

 فرازي ازوصيت نامه شهيد: «فرياد شهيدان خدا را به مردم برسانيد كه همانا فرياد ما پيروي كردن از خدا، قرآن و خميني(ره) است.»


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:45  توسط ذاکر  | 

 احمد كاظمي بهشتي شد خداوندا! فقط مي خواهم شهيد شوم، شهيد در راه تو، خدايا مرا بپذير و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا! روزي شهادت مي خواهم كه از همه چيز خبري هست الا شهادت، ولي خداوندا تو صاحب همه چيز و همه كس هستي و قادر توانايي، اي خداوند كريم و رحيم و بخشنده، تو كرمي كن، لطفي بفرما، مرا شهيد راه خودت قرار ده. راستي چه بگويم، سينه ام از دوري دوستان سفر كرده از درد، ديگر تحمل ندارد. خداوندا تو كمك كن. چه كنم فقط و فقط به اميد و لطف حضرت تو اميدوار هستم. خداوندا خود مي دانم بد بودم و چه كردم كه از كاروان دوستان شهيدم عقب مانده ام و دوران سخت و سخت را بايد تحمل كنم. «منزل- ظهر جمعه 6/4/82»

سردار سرلشگر شهيد «حاج احمد كاظمي» فرمانده دلاور نيروي زميني سپاه در سال 1337 در شهرستان نجف آباد بدنيا آمد و در سال 1384 در زادگاه همرزم و همسنگر شهيدش سردار شهيد «مهدي باكري» در اروميه به لقاءالله پيوست.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:44  توسط ذاکر  | 

تقوي برازنده ترين لباس برتن عريان آدمي است شهيد «محمد رضا مقتدائي» درسال 1342 چشم به جهان گشود و دوران تحصيل خود را درشهر خوراسگان سپري كرد و درسال 1360 موفق به اخذ ديپلم رياضي -فيزيك شد. شهيد مقتدائي از كودكي بسيار فعال و پركار و داراي هوش سرشاري بود به طوري كه همواره در طول تحصيل در رديف بهترين شاگردان كلاس قرار داشت. در دوران رژيم طاغوت، به مبارزه با فساد و اشخاص فاسد پرداخت و در دوران پيروزي انقلاب نيز با افشاگري ماهيت نظام شاهنشاهي و پخش اعلاميه و شركت در راهپيمائي ها به مبارزه با رژيم طاغوت ادامه داد. وي درسال 1360نداي امام راحل را لبيك گفت و عازم جبهه هاي حق عليه باطل و مبارزه با رژيم بعثي شد و پس ازمدتي در عمليات محرم هنگام شناسائي مناطق دشمن بر اثر اصابت گلوله از ناحيه دست چپ مجروح شد. شهيد مقتدائي با وجود اينكه هنوز دستش التيام نيافته بود، بار ديگر به جبهه بازگشت و درعمليات پيروزمندانه والفجر شركت نمود و درآن عمليات نيز بارديگر مجروح شد.وي درجبهه نيز سلاح قلم را بر زمين نگذاشت و در فاصله بين عمليات هاي والفجر در امتحانات كنكور سراسري نيز شركت و در رشته رياضي و كشاورزي دانشگاه تهران پذيرفته شد اما با احساس نياز جبهه ها به حضور رزمندگان از ثبت نام در دانشگاه خودداري كرد. سرانجام اين جوان برومند شهرمان در سال 1362 و عمليات خيبر، درحالي كه به عنوان معاون اطلاعات محور عملياتي از ميهن اسلامي دفاع مي كرد به مقام رفيع شهادت نائل شد. در قسمتهائي از وصيت نامه اين شهيد بزرگوار آمده است: وصيت مي كنم شما را به تقوي، اين برازنده ترين لباس برپيكر عريان آدمي، اين محكم ترين زيربنا براي جامعه اسلامي و اين تكميل كننده انسانيت انسان و استوانه محكم الهي.از خداوند مي خواهم كه به همه عزيزان صبر و اجر جميل عنايت فرمايد و شهداي ما را درجوار خود روزي دهد و شياطين شرق و غرب و خود فروختگان داخل را رسوا و منكوب نمايد


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:44  توسط ذاکر  | 

 اين است بودن عشق ورزيدن و درك با او بودن وظيفه است، نه اضافه؛ چرا كه او هستي بخش و مظهر صفات است. در راه خداي سبحان خون دل خوردن، شكستن، كشته شدن، وظيفه است نه چيز ديگر. آواي ملكوتي سر دادن غير ازاين است كه تو پرده هاي ظلمت و بت ها و اله هاي دروغين دروني و بيروني را دريدي و در سايه رحمت اش، بر قدرتش تكيه كردي و با زمزمه ذكرهايت، توسلت ، توكلت، جهادت، شهادتت بر وظيفه ات عمل كردي؟ و آنگاه است كه تو لايق قربي و اين است بودن و اينست آرمان و هدف انسان اسلام، پس بكوش آنچنان باشي تا در عرش ملكوتي اش ما را نيز جايي باشد.»

 سردار شهيد «حسين گنجگاهي، سال 1338 در شهر اردبيل بدنيا آمد و سال 1364 در حالي كه مسئوليت پرسنلي لشكر 31 عاشورا و معاونت گردان حضرت ابوالفضل (ع) را برعهده داشت در عمليات والفجر 8 به شهادت رسيد


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:38  توسط ذاکر  | 

با رهبري امام، آمريكا را خرد كرديم ما با رهبريت امام امت، آمريكا را خرد كرديم و زير پا گذاشتيم. ما، همان ملت ضعيفي بوديم كه زير چكمه هاي طاغوت، جان مي داديم. امام آمد و ما را نجات داد. كشتي در حال غرق اسلام و مستضعفين را به ساحل نجات هدايت كرد. ما بايد در راه خدا شهيد بدهيم، اسير بدهيم، معلول بدهيم تا اسلام زنده بماند.

 سردار شهيد «سيدمحمود بني هاشمي» در سال 1337 در شهر مشكين شهر از توابع اردبيل بدنيا آمد و در سال 1367 در عمليات نصر 7 در ارتفاعات دوپازا (ايثار) در روز عيد قربان بشهادت رسيد. او در دوران دفاع مقدس مسئوليت هائي چون فرماندهي بسيج سپاه مشكين شهر، جانشيني گردان سيدالشهدا، فرماندهي گردان حضرت قاسم و فرماندهي گردان علي اصغر(ع) را برعهده داشت.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:38  توسط ذاکر  | 

هميشه به ياد مستضعفان كه امام سفارش آنها را مي كرد باشيد هميشه بياد مستضعفين باشيد و بياد محرومان و بي بضاعت هايي كه امام آنها را بيشتر سفارش مي كند. اميدوارم بخاطر مسئوليتي كه داريد از مردم غافل نشويد، با مهرباني و عطوفت و اخلاق ملايم با آنها رفتار كنيد. سعي كنيد به سخنراني هاي امام زياد گوش دهيد و به فرامينش عمل كنيد چون اگر مردم احساس كنند شما از فرمايشات امام غافليد از شما روي گردان مي شوند. اين مردم، امام و اسلام را مي خواهند. اين مردم شهداء و جانبازان و اسرا را بخاطر اين داده اند كه كشور اصلاح شود و قوانين اسلام در آن پياده شود.

 سردار شهيد «يعقوب آذرآبادي» مسئول محور ل 13 عاشورا در سال 1337 در شهر شهيدپرور تبريز بدنيا آمد و در سال 1362 در عمليات خيبر (در منطقه طلائيه) به شهادت رسيد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:37  توسط ذاکر  | 

خودتان را براي آزادي قدس عزيز آماده كنيد خدايا! من براي رضاي تو به اين هجرت قدم گذاشتم، تو هم در اين هجرت راهنمايم باش ملت عزيز و از جان گذشته اسلام مبادا از خدا غافل باشيد و جبهه ها را فراموش كنيد تازه اول كار است، رهنمود امام عزيزمان را به ياد آوريد كه فرمودند: راه قدس از كربلا مي گذرد. خودتان را براي آزادي كربلا و قدس عزيز آماده كنيد، كه شهدا در انتظار خبر پيروزي هستند، بدانيد كه با جبهه آمدنتان لرزه بر اندام ابرقدرت ها مي اندازيد و خدا و آقا امام زمان(عج) را از خودتان راضي و خشنود مي كنيد.

سردار شهيد «حجت فتوره چي» مسئول محور لشكر 31 عاشورا، سال 1342 در شهر اروميه بدنيا آمد و سال 1362 در عمليات والفجر 4 در منطقه پنجوين به شهادت رسيد


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:37  توسط ذاکر  | 

 گرچه ياران با شهادت رفته اند شيوه جانبازي اما مانده است انشاءالله با توفيق خداوند متعال در اداي وظيفه موفق باشيم و بتوانيم شكرگزار اين نعمت گرانقدر الهي يعني انقلاب كه دستاورد خون هزاران شهيد به خون خفته است باشيم.

 سردار شهيد «محمدناصر اشتري» فرمانده تيپ دوم لشكر 31 عاشورا در سال 1332 در شهر زنجان به دنيا آمد و در سال 4631 در بيمارستان لقمان از صدمات نخاعي و ريه اي ناشي از عمليات بدر به شهادت رسيد


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:36  توسط ذاکر  | 

دستان دجله تو را تا دريا برد محمد باقر پورمند آن شبى كه دوازده ساعت باران باريد را حتماً به ياد دارى. قسمتى از شهر را سيل برده بود، فشار آب زياد بود. كف كوچه ها تا نزديك زانو پر از گل و لاى بود. در كنار خانه اى پيرزنى به گريه نشسته بود و فرياد مى كرد. عده اى براى كمك به او تلاش مى كردند و تو دست به كار شدى. پيرزن كه يارى دهندگان را به نظاره نشسته بود، در ميان آن ها تو را ديد كه سخت كار مى كردى. كم كم خانه پيرزن تخليه شده بود كه خودش را به تو رساند و گفت خدا عوضت بدهد مادر! خير ببينى نمى دانم اين شهردار كيست؟ اى كاش يك كم از غيرت و شرف شما را داشت! و تو لبخندى مليح زدى و گفتى: آره مادر اى كاش داشت! و او نمى دانست كه تو همان شهردارى! اين جزو خصلت هاى تو بود كه گمنام بمانى و كسى تو را نشناسد. بسيجى هاى لشكر هم كمتر چهره تو را ديده بودند. يكى از بچه ها مى گفت: در عمليات والفجر يك دستور دادند كه هيچ كس وارد قرارگاه نشود. يكى از بچه هاى دژبان كه خود بسيجى بود بنا به همين دستور، چون تو را نشناخته بود تو را راه نداد و برگردانده بود و تو كه بسيار از اين عمل او خوشت آمده بود او را تشويق كردى. بچه هاى لشگر آنقدر با تو صميمى بودند كه تو را با نام كوچكت صدا مى زدند: آقا مهدى! و تو هم راضى به اين ارتباط صميمى بودى. چون بچه هاى بسيجى را بچه هاى خودت مى دانستى و براى آنان احترام زيادى قائل بودى اگر مى خواستى چيزى بخورى نخستين سؤالت اين بود كه آيا بچه هاى بسيجى هم از اين غذا مى خورند يا نه؟! داداش حميد را كه حتماً به ياد دارى. همانى كه به تو خيلى علاقه داشت و هر جا كه تو بودى او هم بود و الآن هم مطمئناً پيش هم هستيد. شايد اين را ندانى بعضى جاها كه تو حضور نداشتى، تمام حرف هاى حميد از اول تا آخر از تو بود. وقتى بچه ها مى گفتند: حميد آقا! ما هم مثل تو آقا مهدى را شناخته ايم با آهى عميق مى گفت: نه به خدا، شما آقا مهدى را نمى شناسيد. من با داداش مهدى بزرگ شده ام. پا به پاى خودش مرا راه برده است. اصلاً من راه رفتن را از مهدى ياد گرفته ام. عمليات خيبر ميان تو و حميد جدايى انداخت. حميد پركشيد تا تو بمانى. آن روز كه به عنوان فرمانده او را روانه ميدان جزيره كردى نمى دانستى اين آخرين سفر اوست و حميد ديگر برنمى گردد. قايق ها حركت كردند. پيشاپيش همه قايق حميد بود. نخستين نفر كه پا به جزيره مجنون گذاشت حميد بود. جزيره مجنون در نبردى سخت به تصرف دل مجنون حميد درآمد. اما او هنوز ليلايش را پيدا نكرده بود و مجنون وار پى او مى گشت. دشمن زخم خورده، از دست دادن جزيره مجنون برايش سخت بود. ديوانه وار آتش مى ريخت. اما حميد و يارانش قرارشان برگشت نبود. آنان آمده بودند تا از جزيره مجنون به آسمان ها برسند و چه زيبا با گلوله خمپاره اى حميد و يارانش به آسمان ها رسيدند. با بى سيم پروازشان را اطلاع دادند. همه مانده بودند كه چطور اين خبر را به تو بدهند. همه زانوى غم در بغل گرفته بودند و در كنار بى سيم نشسته بودند كه ناگهان تو وارد شدى. به يك يك بچه ها نگاه كردى. همه سعى داشتند خبر شهادت حميد را از تو پنهان كنند. اما تو مثل هميشه صبور بودى و بردبار. خبر را خودت مى دانستى اما گفتى! بغض همه تركيد. لحظاتى كه گذشت بلند شدى و بى سيم را خواستى. خط را گرفتى. با مرتضى ياغچيان تماس گرفتى! به او گفتى كه تو جانشين حميد باش و بعد سفارش كردى مواظب بچه ها باش. مرتضى در جوابت گفت: راستى آقامهدى ما تصميم گرفته ايم شب جلو برويم و پيكر حميد را عقب بياوريم و تو گفتى: حميد همراه ديگران، اما به گفته مرتضى اين ميسر نبود و بعد تو گفتى: هيچ فرقى ميان حميد و ديگر شهيدان نيست. اگر ديگران را نمى شود انتقال داد پس حميد پيش ديگران بماند. اين طور بهتر است! چند روزى كه گذشت با خواهرانت تماس گرفتى و گفتى: شهادت حميد يكى از الطاف الهى است كه شامل حال خانواده ما شده است. بعد هم خودت در منطقه ماندى و براى مراسم حميد نرفتى. زمان عمليات بدر نزديك مى شد. همان عملياتى كه قرار بود سكوى پرواز تو باشد و تو را به حميد برساند و ما نمى دانستيم. بسيجى هاى لشكر هم نمى دانستند. قبل ازعمليات به زيارت رفتى. زيارت امام رضا(ع). مى خواستى از پروازت مطمئن باشى و چه كسى بهتر از مولايت. كنار حوض بزرگ ايستادى و وضو گرفتى. اشك هايت با آب وضو يكى شد. گريستى. اين گريه تو را سبك كرد. كسى نمى داند ميان تو و امام چه گذشت. اما همين معلوم بود كه از پروازت اطمينان يافتى. آن گاه با امام شادمانه وداع كردى. مطمئناً پانزده روز قبل از عمليات را هرگز فراموش نكرده اى. همان روزى كه در آرزويش بودى. ملاقات با امام در جماران. آن روز خوشحال بودى. وقتى قرار شد تقاضايى داشته باشى با گريه و زارى از امام خواستى كه دعا كنند شهيد شوى تا به يارانت برسى! مى ترسيدى كه فرصت از دستت برود و جابمانى! كم كم به ايام عمليات نزديك مى شديد. دو روز قبل از عمليات نيروهايت را به جزيره مجنون آوردى تا استقرار پيدا كنند. ساعاتى قبل از عمليات براى بچه ها آخرين حرف هايت را گفتى و بعد هم وداع جانسوز. عمليات سختى بود. نبرد آن سوى دجله! شكستن خط بايد به وسيله بچه هاى تو انجام مى گرفت و اين طور هم شد و دشمن عقب نشست. دو روزى از عمليات مى گذشت. دشمن فشار عجيبى آورده بود و تو نگران بچه ها بودى. طاقت نياوردى. رفتى آن سوى دجله تا كنار بسيجى ها باشى. شب را مقر ماندى و دوباره سمت خط اول راه افتادى. به اتوبان رسيدى. اما پل هنوز تصرف نشده بود، خبر آوردند كه دو تن ديگر از يارانت هم پر كشيده اند و تو باز هم شكستى، روبه روى پل ايستادى و با بچه هاى گردان سيدالشهدا در رزم با عراقى ها شركت كردى. نزديك ظهر عراقى ها دوباره پاتك زدند. تو و همراهانت از روستايى كه در آن نزديكى بود مى گذشتيد كه در محاصره قرار گرفتيد. بچه ها مى گويند: در اوج نبرد مشغول راز و نياز مى شوى و به سجده مى روى. چهره ات رنگ ديگرى پيدا مى كند. همه تعجب مى كنند. بعد از اتمام راز و نياز يكى از بچه ها رو به تو مى گويد: آقامهدى خلاصه ما را حلال كن. آنگاه آر پى جى به دست به طرف پاسگاه عراقى ها حركت كردى. همانجايى كه فرشته ها با اسبى سپيد به انتظار تو بودند. خونين و سرخ بال و آنجا تو و شهادت بعد از سال ها دورى به همديگر رسيديد و دجله سراسر حجله شد. قرار نبود پيكرت آن سو بماند. با كمك بچه ها قايقى آماده شد و پيكرت را در آن نهادند. دجله با تو حرف ها داشت. با قايقى كه تو را مى برد. شايد دل كندن از تو براى او سخت بود. اما دشمن سنگدل تر از آنى بود كه ما فكر مى كرديم. قايق تو هم بايد سهم دجله باشد و عاقبت گلوله آرپى جى، قايق تو را به دستان دجله سپرد تا همچنان سال هاى سال دل دريايى ات به سان رودها در پى درياها روان باشد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:35  توسط ذاکر  | 

فقط خدا را طلب كنيد دائم الوضو و دائم الذكر باشيد نماز شب را به پاي داريد و سحرخيز باشيد. اگر بتوانيد يكي دو روز هفته را روزه بگيريد، بدون آن كه كسي متوجه شود در آن صورت است كه درون و بيرون انسان مطهر مي شود. دقت كنيد كه عبادتتان به خاطر طمع بهشت و ترس از جهنم نباشد بلكه فقط خدا را طلب كنيد.
سردار شهيد «شاپور برزگر» مسئول محور ل 31 عاشورا سال 1336 در شهر اردبيل به دنيا آمد و در تاريخ 13/8/1362 در عمليات والفجر 4 در منطقه پنجوين به شهادت رسيد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:34  توسط ذاکر  | 

امروز بايد از وارث حسين(ع) اطاعت كنيم
- خداوندا! به احترام ناله هاي مولود كعبه، يك لحظه هم ما را به خود وامگذار.
- دنيا گذرگاهي است كه مسافران آخرت بايد از آن براي آزمايش و امتحان عبور كنند و خودشان را در اين امتحان بيازمايند.
- امروز قافله سالار اين كاروان مردي از تبار حسين(ع) است كه با تمام وجود امت را رهبري و هدايت مي كند. وقتي حضرت امام مي فرمايند كه امروز در راس تمام مسائل جنگ قرار دارد بر همگان حجت تمام است.
- امروز بايد از وارث حسين(ع) اطاعت كنيم و هم چون اهل كوفه نباشيم كه امام خود را در برابر صفوف دشمن تنها گذاشتند.
- امروز لباس رزم بر تن هر مسلمان، لباس عزت و شرف است، هيهات! كه فرصت ها را از دست مي دهيد، امروز بهانه آوردن فردا در پيشگاه الهي محكوم و مردود است.
- عزيزان دنيا محل گذر است، همه مسافران آخرت بايد از آن -جهت آزمايش- عبور كنند: بايستي سعي شود در اين گذرگاه از امتحانات الهي سربلند و پيروز بيرون بياييم.
سردار شهيد «بنامعلي محمدزاده» فرمانده گردان مقداد و معاون تيپ ذوالفقار لشكر 31 عاشورا فرزند «رحمان»، سال 1339 در يك خانواده مذهبي در اردبيل چشم به جهان گشود و بعد از رشادت هاي فراوان در طول 8سال دفاع مقدس در 26/10/65 در كربلاي شلمچه به جمع عاشورائيان پيوست و دربهشت زهراي تهران در قطعه 53 براي هميشه آرام گرفت


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:33  توسط ذاکر  | 

سردار پاسدار شهيد «محمد رضا پوركيان» سال 1338 در شهرستان آغاجاري- اميديه استان خوزستان متولد شد. پدرش يكي از مقلدان امام خميني محسوب مي شد. به همين علت او نيز از همان آغاز خردسالي با عشق به خميني كبير (ره) پرورش يافت. سال 1344 به مدرسه رفت و ضمن آموختن علوم جديد قرائت قرآن را
فرا گرفت به طوري كه عليرغم سن كم حافظ كل قرآن و بخش زيادي از نهج البلاغه گرديد. اواخر دوره دبيرستان تمام وقت خود را صرف فعال نمودن مسجد جامع اميديه، دعوت از روحانيون، تاسيس كتابخانه اسلامي و جذب جوانان به مسجد و آوردن كتاب هاي ممنوع مذهبي به كتابخانه كرد. نوشتن مقالات و شعارهاي اسلامي بر عليه حكومت يكي ديگر از اقدامات او بود. پوركيان در سال 1354 به علت نوشتن مقاله اي در خصوص ماهيت رژيم و وابستگي او به آمريكا مورد تعقيب قرار گرفت و مدتي بعد در خوزستان بازداشت و در زندان شكنجه شد تا اينكه يكي از افسران ارتش با وساطت بسيار او را از اعدام قطعي نجات داد و محمد رضا به آغوش خانواده بازگشت. وي همزمان با فعاليت هاي سياسي ديپلم رياضي را در اهواز گرفت و در آزمون ورودي دانشگاه در چند رشته پذيرفته شد. او رشته مهندسي عمران دانشگاه اهواز را انتخاب كرد و به همراه دوستانش تشكل دانشجويي را سازمان داد. وي نقش عمده اي در اعتصابات ادارات به خصوص شركت نفت و راهپيمايي ها ايفا نمود. بعد از پيروزي انقلاب به همراه سردار رضايي و دريابان شمخاني در تشكيل سپاه پاسداران نقش بسزايي ايفا كرد. مسئوليت ستاد فرماندهي و قائم مقام سپاه پاسداران اهواز را پذيرفت. سپس براي رسيدگي به نابساماني شهرستان رامهرمز و تاسيس سپاه به آنجا رفت و نقش مهمي در تشكيل هسته هاي مقاومت بسيج خواهران و برادران، اخراج عناصر منافق و دستگيري عناصر وابسته به طاغوت ايفا نمود. آنگاه با گروههاي منافق كه درصدد تجزيه استان خوزستان بودند به مبارزه برخاست و در زمان جنگ تحميلي به عنوان فرمانده سپاه سوسنگرد معرفي شد.
او سرانجام در جاده سوسنگرد- حميديه طي يك نبرد نابرابر به محاصره دشمن درآمد، اما توانست نيروهايش را از چنگال آنها نجات دهد و 5 دستگاه تانك آنها را منهدم سازد. پوركيان در هنگام مقابله با دشمن 23/7/1359 بر اثر اصابت گلوله به پيشاني اش به شهادت رسيد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:32  توسط ذاکر  | 

 ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا على القوم الكافرين بار پروردگارا ، اى رب العالمين يا غايث المستغيثين و يا حبيب قلوب الطالبين

تورا شكر كه شربت شهادت اين يگانه راه رسيدن انسان به خودت را به من بنده فقير و حقير و گناهكار خود ارزانى داشتى تورا شكر كه اين تنها نعمت خدا پسنده خودت را بر اين انسان ذليل عطا فرمودى و من تنها راه سعادت خويش را شهادت درراهت يافتم و چه زيباست كه من با زمان كوچكترين وسيله خود اعلاترين و ارزشمندترين ارزشها را گرفتم ، و اين نيست مگر لطف و عنايت پروردگار نسبت به بنده‌اش .

خداوند مرا از اين همه لطف و عنايت دور مگردان و شهادت را نصيبم كن .

من براى كسى وصيتى ندارم ولى يك مشت درد و رنج دارم كه بر اين صفحه  كاغذ مى‌خواهم همچون تيغى و يا تيرى بر قلب سياه دلانى كه اين آزادى  را حس نكرده‌اند بر سر اموال اين دنيا ملت را ، امتى را و جهانى را به نيستى و نابودى مى‌كشانند ، فرود آورم . خداوندا تو خود شاهد بودى كه من تعهد اين آزادى را با گذران تمام وقت هستى خويش ارج نهادم و با تمام دردها و رنجهائى كه  بعد از  انقلاب بر جانم وارد شد صبر و شكيبائى كردم ولى اين را ميدانم كه اين  سران تازه به دوران رسيده نعمت آزادى را درك نكرده‌اند چون دربند نبوده‌اند يا درگوشه‌هاى درياهاى پاريس  و لندن هامبورگ بوده‌اند و يا در ........

و تو اى امام ، اى كه به اندازه تمامى قرنها سختيها و رنج كشيدى از دست اين نابخردان خرد همه هيچ دان ! لحظه لحظه اين زندگى  بر تو همچون نوح ، موسى و عيسى و محمد (ص) گذشت .

ولى تو اى امام و اى عصاره تاريخ بدان كه با حركتت ، حركت اسلام  را در تاريخ جديد شروع كردى و آزادى  مستضعفان جهان را تضمين كردى . ولى اى امام كيست كه اين همه رنجها و دردهاى تورا درك كند و كيست كه در يابد كه لحظه‌اى كوتاهى از اين حركت به هر عنوان خيانتى به تاريخ انسانيت و كليه انسانهاى حاضر و آينده تاريخ مى باشد .

اى امام درد تورا ، رنج تورا ميدانم چه كسانى با جان مى‌خرند . جوان با ايمان ، كه هستى و زندگى تازه خويش را در راه به هدف رسيدن حكومت عدل اسلامى  فدا مى‌كند بله اى امام درد تورا جوانان درك مى‌كنند اينان كه از مال دنيا فقط و فقط رهبرى  تورا دارند ، و جان خويش را براى  هدفت كه اسلام است فدا مى‌كنند و بدان اى امام تا لحظه‌اى كه خون در رگ ما جوانان پاك اسلام وجود دارد لحظه‌اى نمى گذاريم كه خط پيامبرگونه تو كه بخط انبياء و تاريخ وصل است به انحراف كشيده شود . ولى اى امام من به عنوان كسى كه شايد كربلاى حسين را دركربلا ى خرمشهر ديده‌ام سخنى با تو دارم  كه از اعماق جانم و از پرپر شدن خون جوانان خرمشهر برمى‌خيزد و آن اينست  . اى امام از روزيكه جنگ آغاز شد تا لحظه‌اى كه خرمشهر سقوط كرد من يك ماه به طور مداوم كربلا را مى‌ديدم هر روز كه حمله دشمن بر برادران سخت ميشد و فرياد آنها بى‌سيم را از كار مى‌انداخت و هيچ راه نجاتى نبود به اتاق خود مى‌رفتم گريه را آغاز ميكردم و فرياد ميزدم اى رب العالمين برما مپسند ذلت  و خوارى را 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:18  توسط ذاکر  | 

دکتر مصطفي چمران سال 1311 در تهران ، خيابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولک متولد شد.
سال 1336 در رشته الکترومکانيک از دانشکده فني دانشگاه تهران فارغ التحصيل شد. سال 1337 با استفاده از بورس تحصيلي شاگردان ممتاز به امريکا رفت و پس از تحقيقات علمي درجمع معروف ترين دانشمندان جهان در دانشگاه کاليفرنيا و برکلي با ممتازترين درجه علمي موفق به اخذ دکتري الکترونيک و فيزيک هسته اي و پلاسما شد.
پس از قيام خونين 15 خرداد سال 42 و سرکوب ظاهري مبارزات مردم مسلمان به رهبري امام (ره) دست به اقدامي جسورانه و سرنوشت ساز زد و همه پلها را پشت سرخود خراب کرد و به همراه بعضي از دوستان همفکر، رهسپار مصر شد و مدت 2 سال ، در زمان عبدالناصر، سخت ترين دوره هاي چريکي و جنگهاي پارتيزاني را آموخت و مسووليت تعليم چريکي مبارزان ايراني به عهده اوگذارده شد.
پس از وفات عبدالناصر، ايجاد پايگاه چريکي مستقل ضرورت پيدا کرد و چمران رهسپار لبنان شد تا چنين پايگاهي را تاسيس کند. او به کمک امام موسي صدر رهبر شيعيان لبنان سازمان امل را پي ريزي کرد.
دکتر چمران با پيروزي انقلاب اسلامي پس از 23 سال به وطن باز گشت تا همه تجربيات انقلابي و علمي خود را در خدمت انقلاب بگذارد. پس در شغل معاونت نخست وزير در امور انقلاب ، شب و روز خود را به خطر انداخت تا سريع تر مساله کردستان فيصله يابد.
دکتر چمران پس از پيروزي بي نظير خود در کردستان از سوي رهبر عاليقدر انقلاب به وزارت دفاع منصوب شد و دراين جايگاه به يک سلسله برنامه هاي وسيع بنيادي دست زد که پاکسازي ارتش و پياده کردن برنامه هاي اصلاحي از اين قبيل بود. 

دکتر مصطفي چمران در اولين دور انتخابات مجلس شوراي اسلامي از سوي مردم تهران به نمايندگي انتخاب شد.
با شروع جنگ تحميلي وي ستاد جنگهاي نامنظم را در اهواز تشکيل داد و ايجاد واحد مهندسي فعال براي ستاد جنگهاي نامنظم يکي از برنامه هاي اصلي ايشان بود که به کمک آن جاده هاي نظامي بسرعت در نقاط مختلف ساخته شد.
پس از ياس دشمن از تسخير اهواز، صدام سخت به فتح سوسنگرد دل بسته بود.
در 30 خرداد سال 60 ، يعني يک ماه پس از پيروزي ارتفاعات الله اکبر، در جلسه فوق العاده شوراي عالي دفاع در اهواز شرکت کرد و از عدم تحرک و سکون نيروها انتقاد کرد و پيشنهادهاي نظامي خود از جمله حمله به بستان را ارائه داد. اين آخرين جلسه شوراي عالي دفاع بود که شهيد چمران در آن شرکت داشت و فرداي آن روز، روز غم انگيز و بسيار سخت و هولناکي بود.
در سحرگاه 31 خرداد 60 ايرج رستمي ، فرمانده منطقه دهلاويه به شهادت رسيد و شهيد چمران يکي ديگر از فرماندهانش را احضار کرد و خود، او را به جبهه برد تا در دهلاويه به جاي رستمي معرفي کند. در دهلاويه و در خط مقدم در نزديک ترين نقطه به دشمن پشت خاکريزي ايستاد و به رزمندگان تاکيد کرد که از اين نقطه که او هست ، ديگر کسي جلوتر نرود. آتش خمپاره که از اولين ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمي قرباني هاي ديگري نيز گرفته بود، باريدن گرفت.
ترکش خمپاره دشمن به پشت سر دکتر چمران اصابت کرد. او را بسرعت به آمبولانس رساندند. در بيمارستان سوسنگرد که بعد به نام شهيد دکتر چمران ناميده شد کمکهاي اوليه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت ، ولي فقط جسم بي جانش به اهواز رسيد


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:5  توسط ذاکر  |