زندگي نامه و فعاليت هاي شهيد
شهيد بزرگوار سيد مرتضي آويني در سال 1326 شمسي در شهر ري ديده به جهان گشود. بعد از گذراندن تحصيلات مقدماتي و اخذ ديپلم، موفق به گرفتن فوق ليسانس معماري از دانشكده ي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران شده و قبل از انقلاب شكوهمند اسلامي، در زمينه ي ادبيات مطالعاتي انجام داد.بعد از پيروزي انقلاب و تشكيل جهاد سازندگي به فرمان امام خميني قدس سره، در سال 1358 به فعاليت در جهاد سازندگي مشغول شد و جهت مرتفع ساختن مشكلات روستاييان به روستاها عزيمت كرد؛ اما از مشاهده ي ظلم و ستمي كه به اين قشر از جامعه از طرف رژيم سابق وارد شده بود، بنا به ضرورت به سوي فيلم سازي براي جهاد سازندگي كشانده شد و اولين كار خود را در مجموعه ي تلويزيونيِ «خان گَزيده ها» كه در ارتباط با غائله خسرو قشقايي بود، به تصوير كشاند. سال بعد به عنوان نماينده ي جهاد سازندگي به گروه تلويزيوني جهاد پيوست و مجموعه ي فيلم هاي «روايت فتح» را كه خلقتي زيبا از هنر به ياد ماندني رزمندگان اسلام بود، به يادگار گذاشت. شهيد هنرمند بيش از صد فيلم مستند را تدوين و كارگرداني كرد. (يك قسمت از سيل خوزستان، قسمتي از مزد جهاد شهادت، يك قسمت از فراق يار، يك قسمت از ديار فراموش شده ي بشاگرد و هفتاد قسمت روايت فتح.)
شهيد آويني از سال 1367 تا پايان جنگ به فعاليت در حوزه ي هنري پرداخت و تا سال 1370 علاوه بر سر دبيري ماهنامه ي سوره و نشريات وابسته ي به آن، مسؤوليت واحد تلويزيوني را نيز به عهده داشت.كتاب آيينه ي جادوي او (حاوي مجموعه مقالات سينمايي) نشان داد كه بر خلاف بسياري از مدعيان، حرف هاي اساسي و جهان بيني و نگرشي قوام يافته و سامان مند نسبت به سينما دارد.
شهيد آويني از سال 1371 با تأكيد مقام معظم رهبري فعاليت دوباره اي را در جهت ساختِ سري جديد روايت فتح آغاز كرد و همزمان با فعاليت گروه هاي تفحص جهت كشف و شناسايي پيكرهاي شهيدان، تصاوير جديد «روايت فتح» را جهت بازگويي حقانيت اين شهيدان و بيان مظلوميت آن ها ضبط كرد و سرانجام نيز در 20 فروردين 1372 در همين مسير به شهادت نايل شد و در جوار شهيداني كه سال ها در فراقشان، برايشان مرثيه مي خواند و در وصلشان لحظه شماري مي كرد، آرميد. شهيد آويني به جوار مولايش حسين« عليه السلام» و ولي امرش امام خميني« قدس سره» پيوست تا راه و رسم شهادت را بسته نپنداريم. پيكر پاك شهيد در 22 فروردين با حضور مقام معظم رهبري و گروهي از مسؤولان كشور و هنرمندان متعهد تشييع شد و در گلزار شهداي بهشت زهرا عليه السلام به خاك سپرده شد.
آثار شهيد
از آثار شهيد آويني مجموعه ي مقالات سينمايي با نام آيينه ي جادو، كتاب آغازي بر يك پايان، كتاب فتح خون و كتاب مجموعه ي مقالات فرهنگ و هنر، مقاله ي شرح نور در تفسير غزليات امام خميني قدس سره را مي توان نام برد.
ديدگاه هاي شهيد
شهيد آويني، غرب را به عنوان يك كلّيت، تجسم ظهور تاريخي شيطان مي دانست و به ويژه درباره ي غربِ پس از رنسانس، معتقد بود كه با غلبه ي اومانيسم و خود بنيادي، جهالت و طغيان بشر غربي به نهايت رسيده و همين به نهايت رسيدن طغيان و خود بنيادي، زمان توبه را نزديك كرده است.
شهيد آويني عصر كنوني را عصر توبه بشريت مي ناميد و ظهور انقلاب ديني را تجسم اين توبه تاريخي و معنوي مي دانست. شهيد آويني مسير تقدير تاريخي بشر را متشكل از مراحل زير مي شمرد:
1- هبوط (در مصداق جمعي و تاريخي) 2- طغيان و خودبنيادي 3- توبه (در مصداق جمعي و تاريخي) 4- طلوع عصر معنويت و نجات از خود بنيادي.
شهيد آويني تنها صورت مشروع از حكومت را نظام مبتني بر ولايت فقيه مي دانست:«ولايت فقيه تنها صورتي است كه مي تواند به حكومت اسلام فضيلت بخشد. فقيه انساني است كه حقيقت دين در وجود او تبين يافته است و قدرت استنباط احكام عملي دين را از سرچشمه هاي حقيقت كه كتاب و سنت است داراست.»
وي آزادي را براي انسان حق نمي دانست بلكه آزادي را يك تكليف مي دانست:«آزادي حق انسان نيست بلكه تكليف اوست در برابر حقيقت و عدالت.و البته در اين گفتار نيز مسامحه اي وجود دارد كه آزادي در حقيقت خويش، مقابله اي با حقيقت و عدالت يا تعهد ندارد و اگر حقيقت آزادي ظهور مي يافت، همه ي دعواها از ميان بر مي خاست. اين دعواها از سر جهل نسبت به حقيقت آزادي است كه «حريت» است.»
شهيد حضور را برتر از حصول مي دانست و تقوا را يگانه راه حقيقي كسب معرفت مي خواند و حضور دل آگاهانه و متذكرانه را از لوازم تفكر حقيقي مي دانست؛ زيرا كه او تفكر را جز به معناي تقرب نمي دانست:«تفكر حقيقي، همان تفكر حضوري است كه ذكر است و ذكر نيز نه آن چنان است كه به كوشش خود حاصل آيد. حضور عين ذكر است و تقرب است و غفلت عين بُعد است.»
آويني يكي از منتقدان جدي و پيگير روشنفكري بود. وي پيوسته ابتذال سطحيت و غربزدگي روشنفكري ايراني را مورد نقادي تند و تيزي قرار مي داد. او روشنفكر را كسي مي دانست كه تلاش مي كند تا احكام و اعتبارات نظري و عملي، تجربي و حسي را كه در چهارچوب عقل، جزوي منقطع از وحي به دست آمده، مبناي تغيير هستي و زندگي آدميان قرار دهد.«روشنفكر مخالف
سنّت ها و دين، و متكي بر بينش فردي خويش از جهان مي باشد و احكام عملي زندگي خويش را از علوم تجربي كسب مي كند. جامعه ي روشنفكر اصولاً غربگراست و با تفكر غربزده مي ا نديشد و حتي اگر روي به دينداري بياورد به شدت در معرض التقاط قرار دارد. او به مفهوم ولايت اعتقادي ندارد چرا كه به دموكراسي غربي ايمان آورده است.»
شهيد آويني ترويج التقاط فرهنگي را يكي از اهداف تهاجم فرهنگي مي دانست: «تهاجم فرهنگي دشمنان انقلاب متوجه همه ي آن نقاطي است كه انقلاب اسلامي را هويت مستقل بخشيده و آن را به مبارزه با غرب مي كشاند. فرهنگ اسلامي انقلاب، ولايت فقيه و عدم رابطه با آمريكا»
سيد شهيدان اهل قلم، عاشق پاكباخته ي مقام عظماي ولايت و پيرو راه پير و مراد خويش حضرت امام خميني «قدس سره» و مطيع و فرمانبردار مقام معظم رهبري حضرت آيت الله خامنه اي بود.
روحش شاد راهش پر رهرو باد
زندگي نامه
وي فرزند محمد تقي است که در خانواده اي مذهبي د ريکي از روزهاي بهاري ارديبهشت 1346 ( مصادف با سوم محرم ) در شهر خون و قيام درخانه اي محقر و کوچک در محله پامنار قم چشم به جهان گشود. دوران کودکي را همراه ساير فرزندان خانواده و درکنار برادرش داوود که وي نيز سه سال بعد از شهادت محمد حسين به فوز شهادت نايل آمد، با صفا وصميميت ودر زير سايه محبت و توجه پدر و مادري مهربان ، سپري کرد . درسال 1352، به مدرسه رفت وکلاس اول تا چهارم ابتدايي را با يک معلم روحاني طي کرد. سال پنجم ابتدايي واول و دوم راهنمايي را به دليل انتقال خانواده اش به کرج در دو مدرسه دراين شهر گذراند. درهمين دوران بود که به واسطه حوادث انقلاب، روح وي نيز، مانند ميليون ها جوان و نوجوان ديگر کشور، دچار تحولات عظيمي گرديد. شخصيت او با داشتن خانواده اي متدين ومذهبي و شرايط خاص شهر مقدس قم و نيز زمينه مساعد روحي به گونه اي شکل گرفت که سرشار از دين و فرهنگ غني اسلام بود.
از عوامل مهم ديگر د رشکل گيري شخصيت او ، نوارها واعلاميه هاي امام بود که قبل از انقلاب به دست او مي رسيد.
شهيد فهميده ، نوجواني خوش برخورد، شجاع ، فعال ، کوشا بود که به مطالعه علاقه زيادي داشت و با وجود اين که به سن تکليف نرسيده بود، نماز مي خواند و احترام خاصي براي والدينش قايل بود و هرگز به آن ها بي احترامي نمي کرد. شيفته و عاشق امام قدس سره بود و با تمام وجود سعي در اجراي فرامين امام قدس سره داشت . او مي گفت : امام هر چه اراده کند، همان را انجام خواهم داد و من تسليم او هستم .
هنگام ورود اما م قدس سره به ايران به دليل مصدوم بودن ، موفق به زيارت امام قدس سره نگرديد، اما پس از بهبودي دراولين فرصت به شهر مقدس قم رفته و موفق به ديدار شد. شهيد فهميده ، يکي از هزاران دانش آموز بسيجي کشور است که با نثار خون خود برطراوت و سرخي خون شهداي انقلاب اسلامي و جنگ تحميلي افزود. وي دوران کودکي و نوجواني خود را در حالي سپري کرد که هر روز آن همراه حادثه اي بود که در شکل گيري شخصيت او موثر واقع مي شد. او با سرمايه عظميي از فهم و درک انقلابي واسلامي به دنبال طوفان حوادث انقلاب، واردجنگ شد و با وجود سن کم ، خود را به خونين شهر قهرمان رسانيد و با اقدامي آگاهانه و شجاعانه ، نام خود را در دفتر شهيدان زنده تاريخ ثبت کرد.اين دانش آموز رزمنده بسيجي، با ايمان و بينش عميق واستوارخود در جنگ با دشمن پيش قدم و با نيل به شهادت ، درس شجاعت ، فداکاري و مقاومت را به همه بسيجيان و امت حزب الله آموخت، امام بزرگوارمان از اين نوجوان 13 ساله به عنوان رهبر يا د فرموده و بدين گونه نام و ياد او، منشا حماسه هاي بزرگ شد و تحول عظيمي در شيوه هاي دفاع مقدس و نبرد رزمندگان اسلام ايجاد کرد و راه پيروزي وسرافرازي را يکي پس از ديگري، هموار ساخت . امروز شهيد فهميده به حق الگوي شايسته اي براي دانش آموزان بسيجي و جوانان و نوجوانان کشور مي باشد و ياد آوري اين حماسه مي تواند يادآور دوران دفاع مقدس و ارزش هاي والاي آن زمان باشد.
عزيمت به سوي جهاد
فهميده دوازده ساله بود که حوادث کردستان اتفاق افتاد.او که عشق انقلاب وامام قدس سره را در سر داشت ، خود را به کردستان رساند، ولي به دليل کمي سن، برادران کميته او را باز مي گردانند و درصدد برمي آيند که در حضور مادرش از او تعهد بگيرند که ديگراز شهرستان کرج خارج نشود. ولي او رضايت نمي دهد و خطاب به آنان مي گويد که خودتان را زحمت ندهيد. اگر امام بگويد، به هر کجا که باشد، آماده رفتن هستم . من بايد به مملکت خدمت کنم و اضافه مي کند: من نمي نويسم و اگربنويسم حرفي دروغ زده ام . حتي با تهديد به زندان حاضر نمي شود تعهد بدهد و بالاخره تنها از مادرش امضا مي گيرند.
درهمان روزهاي نخست جنگ تحميلي ، محمد حسين تصميم مي گيرد که به جبهه برود وبا متجاوزان بعثي بجنگد . زمزمه رفتن را در خانواده و بين دوستانش مي افکند. دريکي از بيمارستان هاي کرج خود را به يکي از دوستانش که بستري بود، مي رساند و با او خداحافظي مي کند و از جبهه و جنگ براي او مي گويد و تکليف الهي خود را گوشزد مي کند.يک روزکه به بهانه خريد نان از منزل خارج شده بود ، مبلغ 50 تومان را به دوستش مي دهد واز او مي خواهد که نان را بخرد و به منزل آن ها ببرد و تصميم خود را براي رفتن به خوزستان به او مي گويد و از وي مي خواهد که تا سه روز به خانواده اش خبر ندهد تا مانع رفتن او نشوند وسپس آن ها را مطلع کند . دوست ا و يکي ، دو روز بعد خبر را چنين مي دهد که :
من رفتم جبهه نگران من نباشيد.
در تهران يکي از پاسداران کميته متوجه تصميم او مي شده و با وي صحبت و سعي مي کند او را از تصميم خويش منصرف نمايد، اما موفق نمي شود . شهيد فهميده که درعزم خود راسخ بود، خود را به شهرهاي جنوب کشور مي رساند و هرچه تلاش مي کند که همراه گروه يا دسته اي که عازم خطوط مقدم جبهه هستند، برود ، موفق نمي شود. تا با گروهي از دانشجويان انقلابي دانشکده افسري برخورد کرده و به نزد فرمانده آنان مي رود واز او مي خواهد که وي را با خود ببرند. فرمانده امتناع مي کند، اما شهيد فهميده ، آن قدر اصرار مي کند تا فرمانده را متقاعد مي کند که براي يک هفته اورا همراه خود به خرمشهر ببرد. دراين مدت کوتاه هر کاري که پيش مي آيد حسين پيشقدم شده و استعداد و قابليت خود را درهمه کارها نشان مي دهد. درهمين مدت کوتاه حضور درخرمشهر با دوستي که درآن جا پيدا کرده بود، يعني محمد رضا شمس ، هر دو مجروح مي شوند وآن دو را به بيمارستان منتقل مي کنند و علي رغم مخالفت فرمانده آن گروه و با حالت مجروحيت، دوباره به خطوط مقدم در خرمشهر بر مي گردد. درحين برخورد با فرمانده و پس از ممانعت وي از حضور درخط مقدم، چشمان حسين پراز اشک شده و با ناراحتي به فرمانده مي گويد:
من به شما ثابت مي کنم که مي توانم به خط بروم ولياقت آن را دارم.
او براي اثبات لياقت خود يک با ر به تنها يي به ميان عراقي ها رفته ولباس و اسلحه اي از عراقي ها به دست مي آورد و در هيئت يک عراقي به نيروهاي خودي نزديک مي شود، به طوري که رزمندگان مشاهده مي کنند که يک عراقي کوچک به طرف آنان مي آيد! مي خواهند به او شليک کنند، که يکي از آنان مي گويد، صبرکنيد با پاي خودش بيايد تا اسيرش کنيم . هنگامي که نزديک مي شود، مي بينند حسين است که خواسته ثابت کند که مي تواند با دست خالي هم با عراقي ها بجنگد و شهامت ولياقت حضور در خط مقدم را دارد.
مسوول گروه که به توانمندي و توانايي واراده پولادين حسين براي رزم د رجبهه اعتماد واطمينان پيدا مي کند، به او اجازه ماندن د رجبهه را مي دهد.
کيفيت شهادت
از آن پس او به اتفاق دوست شهيدش محمد رضا شمس ، دريک سنگر قرار داشتند تا درهجوم عراقي ها به خرمشهر محاصره مي شوند.محمد رضا شمس ، دوست و هم سنگر حسين زخمي مي شود و حسين با سختي و زحمت زياد او را به پشت خط مي رساند و به سنگر خود بر مي گردد و مي بيند که تانک ها ي عراقي ( ظاهرا 5 دستگاه ) به طرف رزمندگان اسلام هجوم آورده ودر صدد محاصره آن ها هستند.حسين درحالي که تعدادي نارنجک به کمرش بسته و در د ستش گرفته بود به طرف تانک ها حرکت مي کند. تيري به پاي او مي خورد واز ناحيه پا مجروح مي شود. اما زخم گلوله نمي تواند از اراده محکم و عزم پولادين او جلوگيري نمايد. بدون هيچ دغدغه و ترديدي تصميم خود را عملي مي کند واز لا به لاي امواج تير که از هر سو به طرف او مي آمد، خود را به تانک پيشرو مي رساند وآن را منفجر مي کند و خود نيز تکه تکه مي شود . افراد دشمن گمان مي کنند که حمله اي از سوي نيروهاي ايراني صورت گرفته است ، جملگي روحيه خود را مي بازند و با سرعت تانک ها را رها کرده و فرار مي کنند. در نتيجه ، حلقه محاصره شکسته مي شود و نيروهاي کمکي هم مي رسند و آن قسمت را از وجود متجاوزان پاک سازي مي کنند.
فهميده در بيان رهبري
رهبر معظم انقلاب ، مي فرمايند: زنده نگه داشتن ياد حادثه شهادت دانش آموز بسيجي ، شهيد فهميده از اصالت هاي دفاع مقدس مي باشد .مقام معظم رهبري د رديدار با خانواده او در رابطه با فداکاري و شجاعت او فرمودند: بروز چنين حوادثي که از تربيت صحيح واصالت هاي خانوادگي است ، صرفا درمحيط هاي اسلامي جلوه گري و نور افشاني مي کند.
فهميده از نگاه آويني
سيد شهيدان اهل قلم ، حاج مرتضي آويني ، در قسمتي از برنامه پنجم روايت فتح با نام شهري درآسمان شهادت محمد حسين فهميده را اين گونه زيبا ترسيم مي کند: خرمشهر، از همان آغاز خونين شهر شده بود. خرمشهر، خونين شهر شده بود. آيا طلعت را جز از منظر اين آفاق مي توا ن نگريست ؟ آنان درغربت جنگيدند و با مظلوميت به شهادت رسيدند و پيکرهاي شان زير تانک هاي شيطان تکه تکه شد و به آب و باد و خاک و آتش پيوست . اما... راز خون آشکار شد. راز خون را جز شهدا در نمي يابند. گردش خون در رگ هاي زندگي شيرين است . اما ريختن آن در پاي محبوب ، شيرين تر.... شايستگان آنانند که قلبشان را عشق تا آن جا انباشته است که ترس از مرگ جايي براي ماندن ندارد. شايستگان جاودانانند. حکمرانان جزاير سرسبز اقيانوس بي انتهاي نور، که پرتوي از آن همه کهکشان آسمان دوم را روشني بخشيده است.
خبر شهادت حسين فهميده
صداي جمهوري اسلامي ايران با قطع برنامه هاي خود اعلام مي کند که نو جواني سيزده ساله با فداکاري زير تانک عراقي رفته آن را منفجر کرده و خود نيز به شهادت رسيده است . امام قدس سره در پيامي که به مناسبت دومين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي صادر مي کنند، جملات معروف خود را پيرامون او مي فرمايند: رهبر ماآن طفل سيزده ساله اي است که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگ تر است، با نارنجک ، خود را زير تانک دشمن انداخت وآن را منهدم نمود و خود نيز شربت شهادت نوشيد.
به اين ترتيب و با اين کلمات ، حسين و فداکاري و شجاعت او جاودانه شد. بقاياي پيکر شهيد حسين فهميده دربهشت زهرا، قطعه 24، رديف 44، شماره 11، به خاک سپرده مي شود.
شهيد عباس بابايي، بزرگ مردي كه در مكتب شهادت پرورش يافت مجاهدي كه زهد و تقوايش بسان دريايي خروشان بود و هر لحظه از زندگانيش موج ها در برداشت. مرد وارسته اي كه سراسر وجودش عشق و از خودگذشتگي و كرامت بود، رزمنده اي كه دلاور ميدان جنگ بود و مبارزي سترگ با نفس اماره ي خويش. از آن زمان كه خود را شناخت كوشيد تا جز در جهت خشنودي حق تعالي گام برندارد. به راستي او گمنام، اما آشناي همه بود. از آن روستاييِ ساده دل، تا آن خلبان دلير و بي باك. شهيد بابايي در سال 1329، در شهرستان قزوين ديده به جهان گشود. دوره ي ابتدايي و متوسطه را در همان شهر به تحصيل پرداخت و در سال 1348، به دانشكده خلباني نيروي هوايي راه يافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتي براي تكميل دوره به آمريكا اعزام شد. شهيد بابايي در سال 1349، براي گذراندن دوره خلباني به آمريكا رفت. طبق مقررات دانشكده مي بايست به مدت دو ماه با يكي از دانشجويان آمريكايي هم اتاق مي شد. آمريكايي ها، در ظاهر، هدف از اين برنامه را پيشرفت دانشجويان در روند فراگيري زبان انگليسي عنوان مي كردند، اما واقعيت چيز ديگري بود. چون عباس در همان شرايط تمام واجبات ديني خود را انجام مي داد، از بي بند و باري موجود در جامعه آمريكا بيزار بود. هم اتاقي او در گزارشي كه از ويژگي ها و روحيات عباس نوشته، يادآور مي شود كه بابايي فردي منزوي و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهاي اجتماعي بي تفاوت است. از رفتار او بر مي آيد كه نسبت به فرهنگ غرب داراي موضع منفي مي باشد و شديداً به فرهنگ سنتي ايران پاي بند است. همچنين اشاره كرده كه او به گوشه اي مي رود و با خودش حرف مي زند، كه منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است. خود وي ماجراي فارغ التحصيلي از دانشكده خلباني آمريكا را چنين تعريف كرده است: «دوره خلباني ما در آمريكا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتي كه در پرونده خدمتم درج شده بود، تكليفم روشن نبود و به من گواهينامه نمي دادند، تا اين كه روزي به دفتر مسئول دانشكده، كه يك ژنرال آمريكايي بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست كه بنشينم. پرونده من در جلو او، روي ميز بود، ژنرال آخرين فردي بود كه مي بايستي نسبت به قبول و يا رد شدنم اظهار نظر مي كرد. او پرسش هايي كرد كه من پاسخش را دادم . از سوال هاي ژنرال بر مي آمد كه نظر خوشي نسبت به من ندارد. اين ملاقات ارتباط مستقيمي با آبرو و حيثيت من داشت، زيرا احساس مي كردم كه رنج دوسال دوري از خانواده و شوق برنامه هايي كه براي زندگي آينده ام در دل داشتم، همه در يك لحظه در حال محو و نابودي است و بايد دست خالي و بدون دريافت گواهينامه خلباني به ايران برگردم. در همين فكر بودم كه در اتاق به صدا در آمد و شخصي اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا براي كار مهمي به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتي را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه كردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، كاش در اينجا نبودم و مي توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم براي آمدن ژنرال طولاني شد. گفتم كه هيچ كار مهمي بالاتر از نماز نيست، همين جا نماز را مي خوانم. ان شاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد. به گوشه اي از اتاق رفتم و روزنامه اي را كه همراه داشتم به زمين انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم كه متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه كنم؟ نماز را ادامه بدهم يا بشكنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه مي دهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام كردم و در حالي كه بر روي صندلي مي نشستم از ژنرال معذرت خواهي كردم. ژنرال پس از چند لحظه سكوت نگاه معناداري به من كرد و گفت: چه مي كردي؟ گفتم: عبادت مي كردم. گفت: بيشتر توضيح بده. گفتم: در دين ما دستور بر اين است كه در ساعت هاي معين از شبانه روز بايد با خداوند به نيايش بپردازيم و در اين ساعات زمان آن فرا رسيده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده كردم و اين واجب ديني را انجام دادم. ژنرال با توضيحات من سري تكان داد و گفت: همه اين مطالبي كه در پرونده تو آمده مثل اين كه راجع به همين كارهاست . اين طور نيست؟ پاسخ دادم: آري همين طور است. او لبخندي زد. از نوع نگاهش پيدا بود كه از صداقت و پاي بندي من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمريكا خوشش آمده است. با چهره اي بشاش خود نويس را از جيبش بيرون آورد و پرونده ام را امضا كرد. سپس با حالتي احترام آميز از جا برخاست و دستش را به سوي من دراز كرد و گفت: به شما تبريك مي گويم. شما قبول شديد . براي شما آرزوي موفقيت دارم. من هم متقابلاً از او تشكر كردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولين محل خلوتي كه رسيدم به پاس اين نعمت بزرگي كه خداوند به من عطا كرده بود، دو ركعت نماز شكر خواندم.» با ورود هواپيماهاي پيشرفته اف – 14 به نيروي هوايي، شهيد بابايي كه جزء خلبان هاي تيزهوش و ماهر در پرواز با هواپيماي شكاري اف – 5 بود، به همراه تعداد ديگري از همكاران براي پرواز با هواپيماي اف–14 انتخاب و به پايگاه هوايي اصفهان منتقل شد. با اوج گيري مبارزات عليه نظام ستمشاهي، بابايي به عنوان يكي از پرسنل انقلابي نيروي هوايي، در جمع ديگر افراد متعهد ارتش به ميدان مبارزه وارد شد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي، وي گذشته از انجام وظايف روزمره، بعنوان سرپرست انجمن اسلامي پايگاه، به پاسداري از دستاوردهاي پرشكوه انقلاب اسلامي پرداخت. شهيد بابايي با دارا بودن تعهد، ايمان، تخصص و مديريت اسلامي چنان درخشيد كه شايستگي فرماندهي وي محرز و در تاريخ 7/5/1360، فرماندهي پايگاه هشتم هوايي بر عهده ي او گذاشته شد. به هنگام فرماندهي پايگاه با استفاده از امكانات موجود آن، به عمران و آباداني روستاهاي مستضعف نشين حومه پايگاه و شهر اصفهان پرداخت و با تامين آب آشاميدني و بهداشتي، برق و احداث حمام و ديگر ملزومات بهداشتي و آموزشي در اين روستا، گذشته از تقويت خط سازندگي انقلاب اسلامي، در روند هر چه مردمي كردن ارتش و پيوند هر چه بيشتر ارتش با مردم خدمات شايان توجهي را انجام داد. بابايي، با كفايت، لياقت و تعهد بي پاياني كه در زمان تصدي فرماندهي پايگاه اصفهان از خود نشان داد، در تاريخ 9/9/1362 با ارتقاء به درجه سرهنگي به سمت معاون عمليات نيروي هوايي منصوب و به تهران منتقل گرديد. او با روحيه شهادت طلبي به همراه شجاعت و ايثاري كه در طول سال ها، در جبهه هاي نور و شرف به نمايش گذاشت، صفحات نوين و زريني به تاريخ دفاع مقدس و نيروهاي هوايي ارتش نگاشت و با بيش از 3000 ساعت پرواز با انواع هواپيماهاي جنگنده، قسمت اعظم وقت خويش را در پرواز هاي عملياتي و يا قرارگاه ها و جبهه هاي جنگ در غرب و جنوب كشور سپري كرد و به همين ترتيب چهره آشناي «بسيجيان» و يار وفادار فرماندهان قرارگاه هاي عملياتي بود و تنها از سال 1364 تا هنگام شهادت، بيش از 60 مأموريت جنگي را با موفقيت كامل به انجام رسانيد. شهيد براي پيشرفت سريع عمليات ها و حسن انجام امور، تنها به نظارت اكتفا نمي كرد، بلكه شخصاً پيشگام مي شد و در جميع مأموريت هاي جنگي طراحي شده، براي آگاهي از مشكلات و خطرات احتمالي، اولين خلبان بود كه شركت مي كرد. سرلشكر بابايي به علت لياقت و رشادت هايي كه در دفاع از نظام، سركوبي و دفع تجاوزات دشمنان از خود بروز داد، در تاريخ 8/2/1366، به درجه سرتيپي مفتخر گرديد. تيمسار بابايي معاون عمليات نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران به هنگام بازگشت از يك مأموريت برون مرزي، هدف گلوله ضد هوايي قرار گرفت و به شهادت رسيد. تيمسار عباس بابايي صبح روز پانزدهم مرداد ماه روز عيد قربان همراه يكي از خلبانان نيروي هوايي (سرهنگ نادري) به منظور شناسايي منطقه و تعيين راه كار اجراي عمليات، با يك فروند هواپيماي آموزشي اف–5 از پايگاه هوايي تبريز به پرواز درآمد و وارد آسمان عراق شد. تيمسار بابايي پس از انجام دادن مأموريت، به هنگام بازگشت، در آسمان خطوط مرزي، هدف گلوله هاي تيربار ضد هوايي قرار گرفت و از ناحيه سر مجروح شد و بلافاصله به شهادت رسيد. يكي از راويان مركز مطالعات و تحقيقات جنگ درباره اين واقعه نوشته است:«به دنبال اصابت گلوله به هواپيماي تيمسار بابايي و اختلالي كه در ارتباط هواپيما و پايگاه تبريز به وجود آمد، پايگاه مزبور به رابط هوايي سپاه اعلام كرد كه يك فروند هواپيماي خودي در منطقه مرزي سقوط كرد براي كمك به يافتن خلبان و لاشه آن هر چه سريعتر اقدام نماييد. مدت كوتاهي از اعلام اين موضوع نگذشته بود كه فرد مذكور مجدداً تماس گرفت و در حالي كه گريه امانش نمي داد گفت: هواپيماي مورد نظر توسط خلبان به زمين نشست، ولي يك از سرنشينان آن به علت اصابت تير در داخل كابين به شهادت رسيده است.» راوي در مورد بازتاب شهادت تيمسار بابايي در جمع برادران سپاه نوشته است: «برخي از فرماندهان ارشد سپاه در جلسه اي مشغول بررسي عمليات بودند كه تلفني خبر شهادت تيمسار بابايي به اطلاع برادر رحيم رسيد . با شنيدن اين خبر، جلسه تعطيل شد و اشك در چشمان حاضرين به خصوص آنان كه آشنايي بيشتري با شهيد بابايي داشتند ، حلقه زد.» نقل شده كه وي چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاري هاي بيش از حد دوستانش جهت عزيمت به مراسم حج گفته بود: «تا عيد قربان خودم را به شما مي رسانم.» بابايي در هنگام شهادت 37 سال داشت، او اسوه اي بود كه از كودكي تا واپسين لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداكاري و ايثار زندگي كرد و سرانجام نيز در روز عيد قربان، به آروزي بزرگ خود كه مقام شهادت بود نائل گرديد و نام پرآوازه اش در تاريخ پرا فتخار ايران جاودانه شد.
اسم چمران برايم با جنگ همراه بود، فكر مي كردم نمي توانم بروم او را ببينم . از طرف ديگر پدرم ناراحتي قلبي پيدا كرده بود و من خيلي ناراحت بودم. سيد غروي يك شب براي عيادت بابا آمد خانه مان و موقع رفتن دم در تقويمي از سازمان اَمَل به من داد، گفت هديه است. آن وقت توجهي نكردم، اما شب در تنهايي، همان طور كه داشتم مي نوشتم، چشمم رفت روي اين تقويم. ديدم دوازده نقاشي دارد براي دوازده ماه كه همه شان زيبايند، اما اسم و امضايي پاي آن ها نبود. يكي از نقاشي ها زمينه اي كاملا سياه داشت و وسط اين سياهي شمع كوچكي مي سوخت كه نورش در مقابل اين ظلمت خيلي كوچك بود. زير اين نقاشي به عربيِِ جمله ي شاعرانه اي ، نوشته شده بود : «من ممكن است نتوانم اين تاريكي را از بين ببرم، ولي با همين روشنايي كوچك فرق ظلمت و نور وحق و باطل را نشان مي دهم و كسي كه به دنبال نور است اين نور هرچه قدر كوچك باشد در قلب او بزرگ خواهد بود.» كسي كه به دنبال نور است، كسي مثل من، آن شب تحت تأثير اين شعر و نقاشي خيلي گريه كردم. انگار اين نور همه وجودم را فرا گرفته بود. اما نمي دانستم كي اين را كشيده.
بالأخره يك روز همراه يكي از دوستانم كه قصد داشت برود مؤسسه، رفتم. در طبقه اول مرا معرفي كردند به آقايي و گفتند ايشان دكتر چمران هستند. مصطفي لبخند به لبش داشت و من خيلي جا خوردم، فكر مي كردم كسي كه اسمش با جنگ گره خورده و همه از او مي ترسند بايد آدم قسي اي باشد، حتي مي ترسيدم، اما لبخند او و آرامشش مرا غافل گير كرد. دوستم مرا معرفي كرد و مصطفي با تواضع خاص گفت«شماييد؟ من خيلي سراغ شما را گرفتم، زودتر از اين ها منتظرتان بودم.» مثل آدمي كه مرا از مدت ها قبل مي شناخته حرف مي زد، عجيب بود، به دوستم گفتم «مطمئني دكتر چمران اين است؟» مطمئن بود. مصطفي تقويمي آورد مثل همان كه چند هفته قبل سيد غروي به من داده بود. نگاه كردم و گفتم «من اين را ديده ام.» مصطفي گفت «همه تابلوها را ديديد؟ از كدام بيشتر خوشتان آمد؟» گفتم: «شمع. شمع خيلي مرا متأثر كرد.» توجه او سخت جلب شد و با تاكيد پرسيد «شمع؟ چرا شمع؟» من خود به خود گريه كردم، اشكم ريخت. گفتم «نمي دانم. اين شمع، اين نور، انگار در وجود من هست، من فكر نمي كردم كسي بتواند معناي شمع و از خودگذشتگي را به اين زيبايي بفهمد و نشان بدهد.» مصطفي گفت «من هم فكر نمي كردم يك دختر لبناني بتواند شمع و معنايش را به اين خوبي درك كند.» پرسيدم « اين را كي كشيده؟ من خيلي دوست دارم ببينمش، آشنا شوم.» مصطفي گفت «من.» بيشتر از لحظه اي كه چشمم به لبخندش و چهره اش افتاده بود تعجب كردم «شما! شما كشيده ايد؟» مصطفي گفت «بله من كشيده ام» گفتم «شما كه در جنگ و خون زندگي مي كنيد، مگر مي شود؟ فكر نمي كنم شما بتوانيد اين قدر احساس داشته باشيد.»
بعد اتفاق عجيب تري افتاد. مصطفي شروع كرد به خواندن نوشته هاي من. گفت«هر چه نوشته ايد خوانده ام و دورادور با روحتان پرواز كرده ام.» و اشك هايش سرازير شد. اين اولين ديدار ما بود و سخت زيبا بود.
***
... بي هوا خنديد، انگار چيزي ذهنش را قلقلك داده باشد؛ او حتي نفهميده بود يعني اصلا نديده بود كه سر مصطفي مو ندارد! دو ماه از ازدواجشان مي گذشت كه دوستش مسأله را پيش كشيد«غاده! در ازدواج تو يك چيز بالاخره براي من روشن نشد. تو از خواستگارهايت خيلي ايراد مي گرفتي، اين بلند است، اين كوتاه است... مثل اين كه مي خواستي يك نفر باشد كه سر و شكلش نقص نداشته باشد. حالا من تعجبم چه طور دكتر را كه سرش مو ندارد قبول كردي؟»
غاده يادش بود كه چه طور با تعجب دوستش را نگاه كرد. حتي دلخور شد و بحث كرد كه «مصطفي كچل نيست. تو اشتباه مي كني.» دوستش فكر مي كرد غاده ديوانه شده است كه تا حالا اين را نفهميده.
آن روز همين كه رسيد خانه، در را باز كرد و چشمش افتاد به مصطفي، شروع كرد به خنديدن. مصطفي پرسيد «چرا مي خندي؟» و غاده كه چشم هايش از خنده به اشك نشسته بود گفت «مصطفي، تو كچلي؟ من نمي دانستم!» و آن وقت مصطفي هم شروع كرد به خنديدن و حتي قضيه را براي امام موسي هم تعريف كرد. از آن به بعد آقاي صدر هميشه به مصطفي مي گفت: «شما چه كار كرديد كه غاده شما را نديد؟»
1336: فارغ التحصيلى از رشته الكترومكانيك.
1337: اعزام به آمريكا با بورس تحصيلى دانشجويان ممتاز.
1341: اخذ دكتراى الكترومكانيك و فيزيك پلاسما با ممتازترين درجه علمى از كاليفرنيا.
1342: عزيمت به مصر و سپس به لبنان. (1350)
1357: بازگشت به ايران.
1360: شهادت در دهلاويه.
عبادت دكتر چمران
وسط شب كه مصطفى براى نماز بيدار مىشد، غاده - همسر شهيد- طاقت نمىآورد، مىگفت:
" بس است ديگر،استراحت كن، خسته شدى." و مصطفى جواب مىداد:
" تاجر اگر از سرمايهاش خرج كند، بالاخره ورشكست مىشود. بايد سود در بياورد كه زندگىاش بگذرد. ما اگر قرار باشد نماز شب نخوانيم، ورشكست مىشويم." اما غاده كه خيلى شبها از گريههاى مصطفى بيدار مىشد، كوتاه نمىآمد. مىگفت:"اگر اينها كه اين قدر از شما مىترسند، بفهمند اين طور گريه مىكنيد . . .
مگر شما چه معصيتي داريد؟ چه گناهى كردهايد؟ خدا همه چيز به شما داده . همين كه شب بلند شديد، يك توفيق است." آن وقت گريه مصطفى هق هق مىشد و مىگفت:
" آيا به خاطر اين توفيق كه خدا داده، او را شكر نكنم؟ " (1)
كمتر پيش مىآمد كه شهيد چمران همراه همسرش از اين ده به آن ده (در لبنان) بروند و شهيد چمران وسط راه به خاطر بچهاى كه در خاكهاى كنار جاده نشسته و گريه مىكند پياده نشود. پياده مىشد، بچه را بغل مىگرفت، صورتش را با دستمال پاك مىكرد و مىبوسيدش. آن وقت تازه اشكهاى خودش سرازير مىشد. دفعه اول همسرش فكر كرد بچه را مىشناسد، اما شهيد چمران گفت:" نه نمىشناسم. مهم اين است كه اين بچه يك شيعه است. اين بچه هزار و سيصد سال ظلم را به دوش مىكشد و گريهاش نشانه ظلمى است كه بر شيعه على (ع) رفته است."
از لا به لاى دست نوشته ها
- عشق را در وجود خودتان بپذيريد. دست عشق را بگيريد. عشقى كه مصيبت را به لذت تبديل مىكند، مرگ را به بقاء و ترس را به شجاعت. (2)
- اگر خداى بزرگ از من سندى بطلبد، قلبم را ارائه خواهم داد و اگر محصول عمرم را بطلبد، اشك را تقديم خواهم كرد. (3)
گوشه اي از نيايشهاى شهيد
"خدايا هنگامى كه شيپور جنگ طنين انداز مىشود، قلب من شكفته شده به هيجان در مىآيد زيرا جنگ مرد را از نامرد مشخص مىكند، جنگ بهترين محك امتحان براى فدائيان از جان گذشته است، در جنگ همه شعارهاى ميان تهى، همه ادعاهاى پوچ، همه خود نمايىها و غرورها و خود خواهيها فرو مىريزد. در جنگ مرد حق ، فرصت دارد كه با حربه شهادت بر شياطين كفر و ظلم بتازد، در جنگ حيات با شرف مبادله مىشود، در جنگ مرد خدا مىتواند با قربان كردن جان خود، ايمان خويش را به خدا و به هدف اثبات كند."
"من چيزى از تو نمىخواهم، من سرباز گمنامم، من درويشى سر و پا برهنهام و هنگامى كه چشم از جهان فرو مىبندم، مىخواهم هيچ چيز نداشته باشم، مىخواهم تلاشم فقط به خاطر خدا باشد، مىخواهم از هر شائبه خود خواهى و خود بينى به دور باشم.
مىخواهم بسوزم تا راه را روشن كنم، مىخواهم رسالت بزرگ اسلامى تحقق بپذيرد و اين تحقق بزرگ ترين پاداشى است كه مرا خوشحال مىكند." (4)
" من از شدت سرور مىسوزم، مىلرزم، شرم زدهام و نمىدانم ترا چگونه شكر كنم، مىخواهم همه چيز خود را بدهم، مىخواهم خود را قربانى كنم، با كمال اخلاص آنچه دارم تقديم مىكنم. مالى ندارم، ملكى ندارم، درويشم، بىچيزم، فقط قلبى سوزان دارم كه آن را تقديم كردهام و جانم ناچيزتر از آن است كه براى تقديم آن بخواهم منتى بگذارم، جانم كه چيزى نيست." (5)
" اگر همه عالم را عليه من آتش كنى و آسمانى از عذاب بر سرم بريزى و زير كوههاى غم و درد مرا شكنجه كنى، حتى آخ نمىگويم، كوچكترين گلهاى نكنم، كمترين ناراحتى به خود راه ندهم فقط به شرط آن كه ذكر خود را و ياد خود را و زيبايى خود را از من نگيرى به شرط آن كه بدانم اين بلا از محبوب به من رسيده است تا احساس لذت كنم ." (6)
پى نوشتها:
1. حبيبه جعفريان؛ چمران به روايت همسر شهيد، چاپ دوم، ص47.
2. همان، ص40.
3. مصطفى چمران، بينش و نيايش، چاپ ششم، ص73.
4و5. مصطفى چمران، كردستان، چاپ چهارم،1380، صص171و172.
6. مصطفى چمران، بينش و نيايش، چاپ ششم، ص79.
سخن گفتن از شهيدي با ابعاد گوناگون، از اسوه اي كه جمع اضداد بود، از آهن و اشك، از شير بيشه نبرد و عارف شبهاي قيرگون، از پدر يتيمان و دشمن سرسخت كافران ، بسيار سخت بلكه محال است سخن گفتن از شهيد دكتر مصطفي چمران، اين مرد عمل و نه مرد سخن، اين نمونه كامل هجرت، جهاد و شهادت، اين شاگرد مكتب علي(ع)، اين مالك اشتر جنوب لبنان و حمزه كربلاي خوزستان ، سخت و دشوار است. چرا كه حتي نميتوان يكي از ابعاد وجودي او را آنگونه كه هست، توصيف كرد و نبايد انتظار داشت كه بتوانيم تصوير كاملي در اين مختصر از او ترسيم نمود ، كه مردان و رهروان راه علي(ع) و حسين(ع) را با اين كلمات مادي و معيارهاي خاكي نميشود توصيف نمود و سنجيد. به انگيزه سالگرد شهادت افتخار آفرين و انسان سازش، ضروري است تا آنجا كه مقدور است در شناخت ، ارائه افكار وبيان راه و اعمال او كوشش كنيم . اين مروري است گذرا و سريع، بر حيات كوتاه اما پرحادثه ، سراسر تلاش، ايثار، عشق و فداكاري شهيد دكتر مصطفي چمران .آخرين روز خرداد ، مصادف است با سالگرد شهادت دکتر مصطفي چمران. سالها از آرام گرفتن چمران مي گذرد. روزهاي تکاپو و از پشت صخره اي به پشت صخره ديگر پريدن و پناه گرفتن و زمان جنگ هاي سرنوشت ساز پايان يافته و اکنون ياد و خاطره اين سردار بزرگ اسلام همچنان باقي است. در سال 1311 شمسي در محله سرپولک ، بازار آهنگرهاي تهران در خانواده اي مذهبي، فرزندي به دنيا آمد که او را مصطفي ناميدند. وي دوران ابتدايي را در مدرسه انتصاريه محله پامنار گذراند و دوره متوسطه را در دبيرستان البرز و دارالفنون به پايان رسانيد و با ورود به دانشکده فني در رشته الکترومکانيک تحصيلات عالي خود را آغاز کرد و به عنوان شاگرد اول اين دانشکده فارغ التحصيل و در همانجا به مدت يکسال مشغول تدريس شد. چمران به سبب علاقه شديدي که به يادگيري مسائل مذهبي داشت از 15 سالگي در درس تفسيرآيت الله طالقاني و دروس منطق و فلسفه شهيد مطهري شرکت داشت و از اين رهگذر بهره هاي فراواني برد . او به هنگام تحصيل در دانشکده فني ، به عضويت انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران در آمد و از اعضاي فعال اين انجمن شد و در جريانات ملي شدن صنعت نفت و مبارزات پس از آن فعالانه شرکت داشت . در سال 1332 ه. ش با استفاده از بورس تحصيلي دانشجويان ممتاز ، جهت ادامه تحصيل عازم آمريکا شد و در دانشگاه کاليفرنيا، تحصيلات خود را آغاز کرد. چمران با دريافت ممتازترين درجه علمي که همراه با تحسين بسياري از صاحبنظران بود درجه دکتراي الکترونيک و فيزيک پلاسما را اخذ کرد. پس از واقعه 15 خرداد 1342، تصميم به مبارزه مسلحانه با رژيم گرفت و به همين منظورعازم مصر شد و مدت دو سال دوره آموزشهاي چريکي وجنگهاي پارتيزاني را گذراند. سپس عازم لبنان شد و با کمک امام موسي صدر که سمت نمايندگي امام ( ره ) را در لبنان داشت، گروه " حرکت محرومين" را بنا نهاد و جناح نظامي آن را که به جنبش امل موسوم است، پايه گذاري کرد و پس از سازماندهي جنبش " امل " ، حملات بيشماري را بر عليه مواضع صهيونيزم اشغالگر و راستگرايان فالانژ وابسته انجام داد و خواب راحت را از چشمان غاصبان صهيونيستي ربود و توفيق يافت که خدمات ارزنده و بسياري را به امت اسلام انجام دهد. با پيروزي انقلاب اسلامي، دکتر چمران پس از 23 سال دوري از وطن به ايران بازگشت ونخستين گروه ازسپاه پاسداران را در سعدآباد تشکيل داده و به آموزش آنان پرداخت. دکتر چمران پس از بروز غائله پاوه به همراه شهيد سرلشگر ولي فلاحي به آن منطقه عزيمت کرد . هلي کوپتر چمران و همراهان در ميان حلقه محاصره گروهکهاي ضد انقلاب افتاد و زير آتش شديد آنها وارد پاوه شد و به ياري پاسداراني شتافت که در حلقه محاصره گيرافتاده بودند ، و در اين زمان فرماندهي منطقه از سوي امام (ره ) به وي سپرده شد. چمران ِ حماسه ساز در عرض 15 روز همه شهرها ، راهها و مواضع استراتژيک منطقه را آزاد و کردستان از اين مرحله به سلامتي گذر کرد. پس از اين پيروزي درخشان، دکتر چمران از سوي امام رحمة الله به وزارت دفاع منصوب شد و سپس در ارديبهشت 1359، به سمت نمايندگي و ناظر امام در شوراي عالي دفاع نصب گرديد و در کنار آيت الله خامنه اي نماينده ديگر امام در اين شورا، به امور دفاعي و نظامي مملکت پرداخت. او در انتخابات اولين دوره مجلس شوراي اسلامي در سال 1359، به عنوان نماينده مردم تهران انتخاب و در اين سنگر مشغول خدمت شد. با شروع جنگ تحميلي عراق، دکتر چمران در معيت آيت الله خامنه اي با اجازه امام (ره ) عازم جبهه هاي جنگ شد و درست شب بعد از ورود به خوزستان، اولين حمله چريکي خود را به همراه تعدادي از نيروهاي اسلام عليه تانکهاي دشمن که تا نزديکي اهواز رسيده بودند انجام داد و همين عمليات باعث شد تا نيروهاي دشمن کيلومترها عقب نشيني کنند . دکتر چمران ستاد جنگهاي نامنظم را در اهواز تشکيل داد و واحد مهندسي بسيار فعالي را فراهم کرد که در يک مورد، با نصب پمپهاي بسيار قوي ، آب رودخانه کارون را پمپاژ و با ساخت کانالي به طول 20 کيلومتر و عرض 100 متر اين آب را به درون اين کانال سرازير کردند و باعث شدند تا تانکهاي دشمن براي فرار از زمينهاي باتلاقي، کيلومترها عقب نشيني کرده و از فکر تسخير اهواز خارج شوند و اين همه در مدت يک ماه صورت پذيرفت. از ديگر کارهاي اساسي دکتر ، ايجاد هماهنگي بين نيروهاي سپاه و ارتش و نيروهاي مردمي بود که دوشادوش همه درعمليات ها دلاورانه مي جنگيدند. دکتر چمران در تاريخ 30 خرداد 1360، يک روز قبل از شهادت خود در اهواز و در جلسه شوراي عالي دفاع براي آخرين بار شرکت کرد و پس از آنکه خبر شهادت فرمانده نيروها ي دهلاويه، ايرج رستمي را در سحرگاه 31 خرداد دريافت کرد به سرعت فرد ديگري را براي فرماندهي انتخاب وبا خود به دهلاويه برد. او به سمت سوسنگرد به راه افتاد و در پشت نزديکترين خاکريز درمقابل نيروهاي عراقي قراري گرفت . خمپاره ها چپ و راست در اطراف او به زمين مي خوردند ، ناگهان خمپاره اي در نزديکي او منفجر شد و وي از ناحيه پشت سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت و به مقام رفيع شهادت نايل آمد. روح بلند و آسماني اش قرين رحمت واسعه ي الهي باد ...
خوش دارم که در نيمه هاي شب در سکوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمايم، محو عالم بي نهايت شوم . از مرزهاي علم وجود در گذرم و در وادي ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چيزي را احساس نکنم.
توکل و رضا
" ترا شکر مي کنم که از پوچي ها ، ناپايداري ها ، خوشي ها و قيد و بندها آزادم کردي و مرا در طوفانهاي خطرناک حوادث رها ننمودي، و درغوغاي حيات، در مبارزه با ظلم و کفر غرقم کردي، لذت مبارزه را به من چشاندي ، مفهوم واقعي حيات را به من فهماندي... فهميدم که سعادت حيات در خوشي و آرامش و آسايش نيست ، بلکه در جنگ و درد و رنج و مصيبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالاخره در شهادت است.
خدايا ترا شکر مي کنم که به من نعمت " توکل " و " رضا" عطا کردي، و در سخت ترين طوفانها و خطرناکترين گردابها، آنچنان به من اطمينان و آرامش دادي که با سرنوشت و همه پستي ها و بلنديهايش آشتي کردم و به آنچه تو بر من مقدر کرده اي رضا دادم.
خدايا در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتي ، تو در کوير تنهايي، انيس شبهاي تار من شدي، تو در ظلمت نااميدي، دست مرا گرفتي و کمک کردي... که هيچ عقل و منطقي قادر به محاسبه پيش بيني نبود، تو بر دلم الهام کردي و به رضا و توکل مرا مسلح نمودي، و در ميان ابرهاي ابهام و در مسيري تاريک مجهور و وحشتناک مرا هدايت کردي."
مي خواستم شمع باشم
" هميشه مي خواستم که شمع باشم ، بسوزم ، نور بدهم و نمونه اي از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم . مي خواستم هميشه مظهر فداکاري و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. مي خواستم در درياي فقرغوطه بخورم و دست نياز به سوي کسي دراز نکنم. مي خواستم فرياد شوق و زمين وآسمان را با فداکاري و آسمان پايداري خود بلرزانم. مي خواستم ميزان حق و باطل باشم و دروغگويان ومصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم. مي خواستم آنچنان نمونه اي در برابر مردم به وجود آورم که هيچ حجتي براي چپ و راست نماند، طريق مستقيم روشن و صريح و معلوم باشد، و هر کسي در معرکه سرنوشت مورد امتحان سخت قرار بگيرد و راه فرار براي کسي نماند..."
در سرزمين کفر ، تو بودي
" خدايا مي داني که در زندگي پرتلاطم خود، لحظه اي تو را فراموش نکردم.همه جا به طرفداري حق قيام کرده ام. حق را گفته ام. از مکتب مقدس تو در هر شرايطي دفاع کرده ام. کمال و جمال و جلال تو را به همه مخالفان و منکران وجودت عرضه کرده ام و از تهمت ها و بدگويي ها و ناسزاهاي آنها ابا نکردم. در آن روزگاري که طرفداري ازاسلام به ارتجاع و به قهقراگري تعبير مي شد و کمتر کسي جرأت مي کرد که از مکتب مقدس تو دفاع کند، من در همه جا، حتي در سرزمين کفر، علم اسلام را بر مي افراشتم و با تبليغ منطقي و قوي خود، همه مخالفين را وادار به احترام مي کردم و تو اي خداي بزرگ! خوب مي داني که اين فقط بر اساس اعتقاد و ايمان قلبي من بود و هيچ محرک ديگري جز تو نمي توانست داشته باشد."
دنيا
" دنيا ميدان بزرگ آزمايش است که هدف آن جز عشق چيزي نيست. در اين دنيا همه چيز در اختيار بشر گذاشته شده، وسايل و ابزار کار فراوان است، عاليترين نمونه هاي صنعت، زيباترين مظاهرخلقت، از سنگريزه ها تا ستارگان، از سنگدلان جنايتکار تا دلهاي شکسته يتيمان، از نمونه هاي ظلم و جنايت تا فرشتگان حق و عدالت، همه چيز و همه چيز در اين دنياي رنگارنگ خلق شده است. انسان را به اين بازيچه هاي خلقت مشغول کرده اند. هر کسي به شأن خود به چيزي مي پردازد، ولي کساني يافت مي شوند که سوزي در دل و شوري در سر دارند که به اين بازيچه راضي نمي شوند. اين نمونه هاي زيباي خلقت را دوست دارند و مي پرستند.
تو مرا عشق کردي
" خدايا تو مرا عشق کردي که در قلب عشاق بسوزم. تو مرا اشک کردي که در چشم يتيمان بجوشم. تو مرا آه کردي که از سينه بينوايان و دردمندان به آسمان صعود کنم. تو مرا فرياد کردي که کلمه حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمايم. تو مرا در درياي مصيبت و بلا غرق کردي و در کوير فقر و حرمان تنهايي سوزاندي. خدايا تو پوچي لذات زودگذر را عيان نمودي، تو ناپايداري روزگار را نشان دادي. لذت مبارزه را چشاندي. ارزش شهادت را آموختي."
سه طلاقه
" من دنيا را طلاق دادم. خداي بزرگ مرا در آتش عشق و محبت سوزاند. مقياسها و معيارهاي جديد بر دلم گذاشت و خواسته هاي عادي و مادي و شخصي در نظرم حذف شد. روزگاري گذشت که دنيا و مافيها را سه طلاقه کردم و ازهمه چيز خود گذشتم. از همه چيز گذشتم و با آغوش باز به استقبال مرگ رفتم و اين شايد مهمترين و اساسي ترين پايه پيروزي من در اين امتحان سخت باشد."
آرامش غروب
" خوش دارم آزاد از قيد و بندها درغروب آفتاب بر بلنداي کوهي بنشينم و فرو رفتن خورشيد را در درياي وجود مشاهده کنم و همه حيات خود را به اين زيبايي خدايي بسپارم و اين زيبايي سحرانگيز، با پنجه هاي هنرمندش با تار و پود وجودم بازي کند، قلب سوزانم را بگشايد، آتشفشان درد و غم را آزاد کنم، اشک را که عصاره حيات من است، آزادانه سرازيرنمايم، عقده ها و فشارهايي را که بر قلب و روحم سنگيني مي کنند بگشايم . غم هاي خسته کننده اي را که حلقومم را مي فشرند و دردهاي کشنده اي که قلبم را سوراخ سوراخ مي کند، با قدرت معجزه آساي زيبايي تغيير شکل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاري مبدل کند و آنگاه حياتم را بگيرد و من ديوانه وار همه وجودم را تسليم زيبايي کنم و روحم به سوي ابديتي که نورهاي زيبايي مي گذرد پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنينه از کهکشانها بگذرم و براي لقاء پروردگار به معراج روم و از درد هستي و غم وجود بياسايم و ساعتها و ساعتها در همان حال باقي بمانم و از اين سير ملکوتي لذت ببرم."
آفرينش دريا
" خدايا تو را شکر مي کنم که دريا را آفريدي ، کوهها را آفريدي و من مي توانم به کمک روح خود در موج دريا بنشينم و تا افق بي نهايت به پيش برانم و بدين وسيله از قيد زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگي را ناچيز نمايم. خدايا تو را شکر مي کنم که به من چشمي دادي که زيباييهاي دنيا را ببينم و درک زيبايي را به من رحمت کردي تا آنجا که زيباييهايت را و پرستش زيبايي را جزيي از پرستش ذاتت بدانم."
سوگند
" خدايا به آسمان بلندت سوگند، به عشق سوگند، به شهادت سوگند، به علي سوگند، به حسين سوگند، به روح سوگند، به بي نهايت سوگند، به نور سوگند، به درياي وسيع سوگند، به امواج روح افزا سوگند، به کوههاي سر به فلک کشيده سوگند، به شيپور جنگ سوگند، به سوز دل عاشقان سوگند، به فداييان از جان گذشته سوگند، به درد دل زجرکشيده گان سوگند، به اشک يتيمان سوگند، به آه جانسوز بيوه زنان سوگند، به تنهايي مردان بلند سوگند که من عاشق زيبائيم. چه زيباست همدردعلي شدن، زجر کشيدن، از طرف پست ترين جنايتکاران تهمت شنيدن، از طرف کينه توزان بي انصاف نفرين شنيدن، چه زيباست در کنار نخلستان هاي بلند در نيمه هاي شب، سينه داغدار را گشودن و خروشيدن و با ستارگان زيباي آسمان سخن گفتن، چه زيباست که دراين موهبت بزرگ الهي که نامش غم و درد است، شيعه تمام عيارعلي شدن."
قرباني فرزند آدم
" اي خداي بزرگ ، اي آنکه نمونه ي بزرگي چون حسين عليه السلام را به جهان عرضه کرده اي، اي آنکه براي اتمام حجت به کافران وجودت... سياهي ها و تباهي ها را به آتش وجود حسين ها روشن نموده اي، اي آنکه راه پرافتخار شهادت را، براي آخرين راه حل انسانها باز کرده اي، اي خدا، اي معشوق من، اي ايده آل آرزوهاي مردم عارف، به من توفيق ده تا مثل مخلصان و شيفتگان ، در راهت بسوزم و ازين خاکستر مادي آزاد گردم. اي حسين عليه السلام، من براي زنده ماندن تلاش نمي کنم و از مرگ نمي هراسم ، بلکه به شهادت دل بسته ام و از همه چيز دست شسته ام ، ولي نمي توانم بپذيرم که ارزشهاي الهي و حتي قداست انقلاب بازيچه دست سياستمداران و تجار ماده پرست شده است.
قبول شهادت مرا آزاد کرده است، من آزادي خود را به هيچ چيز حتي به حيات خود نمي فروشم.
خدايا ابراهيم را گفتي که عزيز ترين فرزندش را قرباني کند، و او اسماعيل را مهياي قرباني کرد...
هنگامي که پدر کارد را به گلوي فرزندش نزديک مي کرد، ندا آمد دست نگه دار . ابراهيم آزمايش خود را داد، ولي اسماعيل هنوز به آن درجه تکامل نرسيده بود که قرباني شود، زمان زيادي گذشت تا قرباني کاملي که عزيزترين فرزندان آدم بود، به درجه ارزش قرباني شدن رسيد، و در همان راه خدا قرباني شد و او حسين بود. خدايا تو به من دستور دادي که در راه تو قرباني شوم، فوراً اجابت کردم و مشتاقانه به سوي قرارگاه عشق حرکت کردم... اما تو مي خواستي که اين قرباني هر چه باشکوه تر باشد، لذا دوستانم را و فرزندم را و عزيزترين کسانم را به قرباني پذيرفتي... و مرا در آتش اشتياق منتظر گذاشتي..."
شرف شيعه
" خدايا تو را شکر مي کنم که شيعيان را با اسلحه شهادت مجهز کردي که عليه طاغوتها وستمگران و تجاوزگران قيام کنند و با خون سرخ خود ، ذلت هزار ساله را از دامن تشيع پاک کنند و ارزش و اهميت شهادت را در معرکه حيات بفهمند و با ايمان خدايي و اراده آهنين، خود را از لجنزار اسارت جسدي و روحي نجات بخشند. علي وار زندگي کنند و در راه سرخ حسين عليه السلام قدم بگذارند و شرف و افتخار راستين تشيع را که قرنها دستخوش چپاول ستمگران بود دوباره کسب کنند."
افزايش ظرفيت
" خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."
فقر مرا پروراند
" فقر و بي چيزي بزرگترين ثروتي بود که خداي بزرگ به من ارزاني داشت. همت و اراده مرا آنقدر بلند کرد که زمين و آسمان ها نيز در نظرم ناچيز شدند. هنگامي که شهيدي خون پاکش را در اختيارم مي گذارد و فقر اجازه نمي دهد که يتيمانش را نگبهاني کنم. هنگامي که مجروحي در آخرين لحظات حيات به من نگاه مي کند و با نگاه خود از من تقاضاي کمک دارد ، من مي سوزم، آب مي شوم و قدرت ندارم کمکش کنم. هنگامي که در سنگر خونين ترين قتالها و جنگ آوري، از گرسنگي شکمش خشک شده و نمي تواند آب را از گلو فرو بدهد من که اينها را مي بينم و صبر مي کنم ديگر ترس و وحشتي از فقر ندارم. اين قفس آهنين را شکسته ام و آنقدر احساس بي نيازي مي کنم که زير سخت ترين ضربه ها و کوبنده ترين هجوم ها از هيچ کس تقاضاي کمک نمي کنم. "
گذشت
" من اينقدر احساس بي نيازي مي کنم که در زير شديدترين حملات هم از کسي تقاضاي کمک نمي کنم ، حتي فرياد بر نمي آورم حتي آه نمي کشم در دنياي فقر آنقدر پيش مي روم که به غناي مطلق برسم و اکنون اگر اين کلمات دردآلود را از قلب مجروحم بيرون مي ريزم براي آنست که دوران خطر سپري شده است و امتحان به سر آمده و کمر فقر شکسته و همت و اراده پيروز شده است."
بي نياز
" خدايا از آنچه کرده ام اجر نمي خواهم و به خاطر فداکاريهاي خود بر تو فخر نمي فروشم، آنچه داشته ام تو داده اي و آنچه کرده ام تو ميسرنمودي، همه استعدادهاي من، همه قدرتهاي من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چيزي ندارم که ارائه دهم، از خود کاري نکرده ام که پاداشي بخواهم.
خدايا هنگامي که غرش رعد آساي من در بحبوحه طوفان حوادث محو مي شد و به کسي نمي رسيد، هنگامي که فرياد استغاثه من در ميان فحش ها و تهمت ها و دروغ ها ناپديد مي شد... تو اي خداي من، ناله ضعيف شبانگاه مرا مي شنيدي و بر قلب خفته ام نورمي تافتي و به استغاثه من لبيک مي گفتي. تو اي خداي من، در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتي، تو در تنهايي، انيس شبهاي تار من شدي، تو در ظلمت نا اميدي دست مرا گرفتي و هدايت کردي. در ايامي که هيچ عقل و منطقي قادر به محاسبه نبود، تو بر دلم الهام کردي و به رضا و توکل مرا مسلح نمودي... خدايا تو را شکر مي کنم که مرا بي نياز کردي تا از هيچکس و از هيچ چيز انتظاري نداشته باشم.
مغموم
خدايا عذر مي خواهم از اينکه در مقابل تو مي ايستم و از خود سخن مي گويم و خود را چيزي به حساب مي آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بايستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد! خدايا آنچه مي گويم از قلبم مي جوشد و از روحم لبريز مي شود. خدايا دل شکسته ام، زجر کشيده ام، ظلم زده ام، از همه چيز نااميد و از بازي سرنوشت مأيوسم، در مقابل آينده اي تيره و مبهم و تاريک فرو رفته ام، تنها ترا مي شناسم ، تنها به سوي تو مي آيم، تنها با تو راز و نياز مي کنم.
خدايا ، فقط تو
" هر گاه دلم رفت تا محبت کسي را به دل بگيرد، تو او را خراب کردي، خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستي، عشق هر کسي را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتي، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي، براي دلم امنيتي به وجود آورم، تو يکباره همه را برهم زدي، و در طوفان هاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي، تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و هيچ خيري نداشته باشم و هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم... تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم و به جز تو آرزويي نداشته باشم، و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم، و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم... خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم."
من آه صبحگاهم
" من فريادم! که در سينه مجروح جبل عامل در خلال قرنها ظلم و ستم محفوظ شده ام. من ناله دلخراش يتيمان دل شکسته ام که درنيمه هاي شب از فرط گرسنگي بيدار مي شوند و دست محبتي وجود ندارد که براي نوازش آنها را لمس کند، از سياهي و تنهايي مي ترسند. آغوش گرمي نيست که به آنها پناه بدهد. من آه صبحگاهم که از سينه پر سوز بيوه زنان سرچشمه مي گيرم و همراه نسيم سحري به جستجوي قلبها و وجدانهاي بيدار به هر سو مي روم و آنقدر خسته مي شوم که از پاي مي افتم. نا اميد و مأيوس به قطره اشکي مبدل مي شوم و به صورت شبنمي در دامن برگي سقوط مي کنم. من اشک يتيمانم که دل شکسته در جستجوي پدر و مادر به هر سو مي دوند، ولي هر چه بيشتر مي دوند کمتر مي يابند. واي به وقتي که يتيمي بگريد که آسمان به لرزه در مي آيد."
دكتر مصطفي چمران در سال 1311 در تهران، خيابان پانزدهم خرداد، بازار آهنگرها، سر پولك متولد شد. وي تحصيلات خود را در مدرسه انتصاريه نزديك پامنار آغاز كرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند و در دانشكده فني ادامه تحصيل داد و در سال 1336 در رشته الكترومكانيك فارغ التحصيل شد و يكسال به تدريس در دانشكده فني پرداخت.وي در همه دوران تحصيل شاگرد اول بود، در سال 1337 با استفاده از بورس تحصيلي شاگردان ممتاز به امريكا اعزام شد و پس از تحقيقات علمي در جمع معروفترين دانشمندان جهان در كاليفرنيا ، معتبرترين دانشگاه امريكا (با ممتاز ترين درجه عملي) موفق به اخذ دكتراي الكترونيك و فيزيك پلاسما گرديد.
گوشه اي از فعاليت هاي اجتماعي:
از 15 سالگي در درس تفسير قرآن مرحوم آيت الله طالقاني در مسجد هدايت، و در درس فلسفه و منطق استاد شهيد مرتضي مطهري و بعضي اساتيد ديگر شركت مي كرد، از اولين اعضاء انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران و يكي از مؤسسين و فعالين انجمن دانشجويان ايراني در كاليفرنياي امريكا به شمار مي رفت. دكتر پس از قيام 15 خرداد 1342 به همراه تعدادي دوستان هم فكر خود رهسپار مصر مي شود و به مدت 2 سال در زمان عبدالناصر در مصر سخت ترين دوره هاي چريكي و جنگ هاي پارتيزاني را مي آموزد و به عنوان بهترين شاگرد اين دوره شناخته مي شود و فوراً مسئوليت تعليم چريكي مبارزان ايراني به او واگذار مي گردد.
لبنان :
بعد از وفات عبدالناصر ايجاد پايگاه چريكي مستقلي براي تعليم جانبازان ايراني ضرورت پيدا مي كند و لذا دكتر چمران از طرف دوستانش رهسپار لبنان مي شود تا چنين پايگاهي راتاسيس كند.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران:
دكتر چمران با پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي ايران بعد از 23 سال هجرت به وطن باز مي گردد. و همه تلاش خود را صرف تربيت اولين گروه هاي پاسداران در سعدآباد مي نمايد و سپس در شغل معاون نخست وزير در امور انقلاب ، شب و روز، خود را به ميان خطر مي اندازد تا سريع تر و قاطعانه تر مسئله را فيصله دهد و بالاخره در قضيه فراموش ناشدني (پاوه) قدرت ايمان ، اراده آهنين ، شجاعت و فداكاري او بر همگان اثبات مي گردد.
وزارت دفاع:
دكتر چمران بعد از اين پيروزي بي نظير به تهران احضار شد و از طرف رهبر عالي قدر انقلاب، امام خميني (ره) به سمت وزيردفاع منصوب گرديد.
مجلس :
دكتر مصطفي چمران ، در اولين دور انتخابات مجلس شوراي اسلامي از سوي مردم تهران به نمايندگي انتخاب شد و تصميم داشت در تدوين قوانين و نظام جديد انقلابي ، خصوصاً در ارتش حداكثر سعي و تلاش خود را بنمايد كه از نيايش هاي خود بعد از انتخاب شدن به نمايندگي مردم در مجلس شوراي اسلامي اين گونه خدا را شكر مي گويد: ((خدايا مردم آنقدر به من محبت كرده اند و آن چنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار كرده اند كه راستي خجلم و آنقدر خود را كوچك مي بينم كه نمي توانم از عهده بدر آيم، خدايا تو به من فرصت ده، توانائي ده تا بتوانم از عهده برآيم و شايسته اين همه مهر و محبت باشم.)) وي سپس به نمايندگي امام خميني(ره) در شوراي عالي دفاع منصوب شد و مأموريت يافت كه به طور مرتب گزارش كار ارتش را ارائه نمايد.
خوزستان:
پس از شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران ، چمران دوران حماسه ساز و پر تلاش ديگري را آغاز مي نمايد كه نمونه كامل ايثارگري و شجاعت در عين فروتني و كار مداوم بدون سر و صدا و فقط براي خداست.
دكتر چمران بعد از حمله ناجوانمردانه ارتش صدام به مرزهاي ايران و يورش سريع آن ها به شهرها و روستاها و مردم بي دفاع ما، نتوانست آرام بگيرد ، به خدمت امام امت رسيد و با اجازه امام به همراهي رهبر معظم انقلاب اسلامي آيت الله خامنه اي كه در آن زمان نماينده ي امام در شوراي عالي دفاع و نماينده مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي بودند، به اهواز رفت. از آن جايي كه او هميشه خود را در گرداب خطر مي افكند و هراسي از مرگ نداشت از همان بدو ورود دست به كار شد و شب بعد از ورود، اولين حمله چريكي را عليه تانك هاي دشمن كه تا چند كيلومتري شهر در حال سقوط اهواز آمده بودند آغاز كرد.
تشكيل ستاد جنگ هاي نامنظم :
گروهي از رزمندگان داوطلب به گرد او جمع شدند و او با تربيت و سازماندهي آنان ستاد جنگ هاي نامنظم را در اهواز تشكيل داد. اين گروه كم كم قوت گرفت و منسجم شد و خدمات زيادي انجام داد كه فقط كساني كه از نزديك شاهد ماجراهاي تلخ و شيرين، پيروزي ها و شكست ها، شهامت ها و شهادت ها و ايثارگري هاي آنان بودند به گوشه اي از اين خدمات كه دكتر چمران شخصاً مايل به تبليغ و بازگويي آن ها نبود آگاهي دارند.ايجاد واحد مهندسي بسيار فعال براي ستاد جنگ هاي نامنظم ، يكي از اين برنامه ها بود كه به كمك آن جاده هاي نظامي به سرعت در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپ هاي آب كنار رود كارون و احداث يك كانال به طول حدود بيست كيلومتر و عرض يك صدمتر در مدتي قريب يك ماه ، آب كارون را به طرف تانك هاي دشمن روانه ساخت تا جايي كه مجبور شدند چند كيلومتر عقب نشيني كنند و سدي عظيم مقابل خود بسازند و با اين عمل فكر تسخير اهواز را براي هميشه از سر به دور كنند.يكي از كارهاي مهم و اساسي او از همان روزهاي اول، ايجاد هماهنگي بين ارتش، سپاه و نيروهاي داوطلب مردمي بود كه در منطقه حضور داشتند. متاسفانه اين هماهنگي در خرمشهر به وجود نيامد و نيروهاي مردمي تنها مانده بودند. او تصميم داشت به خرمشهر نيز برود ولي به علت عدم وجود فرماندهي مشخص در آن جا و خطر سقوط جدي اهواز ، موفق شد چندين بار نيروهاي بين دويست تا يك هزار نفري را سازماندهي كند و به خرمشهر بفرستد تا به كمك ديگر برادران مقاوم خود بتوانند در جنگي نابرابر مقابل حملات پياپي دشمن تا مدت ها مقاومت نمايند.
محرم ماه شهادت و پيروزي سوسنگرد:
پس از يأس از تسخير اهواز ، صدام سفاك ، سخت به فتح سوسنگرد دل بسته بود تا روياي قادسيه را تكميل نمايد و براي دومين بار به آن شهر مظلوم حمله نمود و تانك هاي او سه روز شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم با چند تانك به داخل شهر راه يابند. گروهي از جوانان رزمنده مومن هنوز در شهر مانده و مقاومت مي كردند و آماده شهادت بودند.دكتر چمران كه از محاصره سوسنگرد و تعدادي از ياران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود با فشار و تلاش فراوان خود و آقاي خامنه اي، ارتش را آماده ساخت كه براي اولين بار دست به يك حمله خطرناك ، حماسه آفرين و نابرابر بزند و خود نيز نيروهاي مردمي و سپاه پاسداران را در كنار ارتش سازماندهي كرد و سرانجام نيروها با نظمي نو و شيوه اي جديد از جانب جاده اهواز - سوسنگرد به سوسنگرد يورش بردند. شهيد چمران پيشاپيش يارانش به شوق ديدار برادران محاصره شده در سوسنگرد به سوي اين شهر مي شتافت كه در محاصره تانك هاي
دشمن در آمده بودند. او ساير رزمندگان را به سوي ديگري فرستاد تا نجات يابند و هر چه سريع تر خود را به حلقه محاصره دشمن در افكند، چون آن جا خطر بيشتر بود و او هميشه به دامان خطر فرو مي رفت. در اين هنگام بود كه نبرد سختي در گرفت. نيروهاي كماندوي دشمن از پشت تانك ها به او تاختند و او همچون شيري در ميدان روياروي دشمن متجاوز از نقطه اي به نقطه اي ديگر و از سنگري به سنگري ديگر مي جست و به سوي دشمنان تير اندازي مي كرد و مردانه مي جنگيد، كماندوهاي دشمن او را زير رگبار گلوله خود گرفته بودند، تانك ها به سوي او تيراندازي مي كردند و او شجاعانه بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شديد آن ها سريع ، چابك ، برافروخته و شادان از شوق شهادت در ركاب حسين و در راه حسين در روز قبل از تاسوعاي حسيني به آتش آن ها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغيير مي داد، در همين اثنا هم رزم باوفايش به شهادت رسيد و او يك تنه هم چنان حسين وار مي جنگيد و دشمن را هراسان فراري مي داد، هر چه تنور جنگ گرم تر مي شد و آتش حمله بيشتر زبانه مي كشيد، چهره ملكوتي او، اين مرد راستين خدا و سرباز حسين (ع) گلگون تر و شوق به شهادتش افزونتر مي شد تا آن كه در ميانه ميدان از دو قسمت پاي چپ زخمي شد. خون گرم او با خاك كربلاي خوزستان در هم آميخت ونقشي زيبا از شجاعت و عشق به شهادت و تلاش فقط در راه خدا آفريد.
با پاي زخمي بر يك كاميون سرباز عراقي حمله برد ، سربازان زبون صدام از يورش اين دلاور از ميدان گريختند و او به كمك جوان ديگري كه خود را به مهلكه رسانده بود به داخل كاميون نشست و با لباني متبسم ديگران را نويد پيروزي داد. خبر زخمي شدن سردار پرافتخار اسلام در نزديكي دروازه سوسنگرد، شور و هيجاني آميخته با خشم، اراده و شجاعت در ياران او و ساير رزمندگان افكند كه بي مهابا به پيش تاختند و شهر قهرمان و مظلوم سوسنگرد و جان چند صدتن رزمنده مؤمن را از چنگال صداميان نجات داد. دكتر چمران با همان كاميون، خود را به بيمارستاني در اهواز رسانيد و بستري شد، اما بيش از يك شب در بيمارستان نماند و به مقر ستاد جنگ هاي نامنظم آمد و دوباره با پاي زخمي و دردمند به ارشاد ياران وفادار خود پرداخت. جالب اين جا بود كه همان شبي كه در بيمارستان بستري بود جلسه مشورتي فرماندهان نظامي (تيمسار شهيد فلاحي – فرمانده لشكر 92- شهيد كلاهدوز و ساير مسئولين سپاه – سرهنگ محمد سليمي كه رئيس ستاد او بود ) و استاندار خوزستان و نماينده امام در سپاه پاسداران (آقاي محلاتي ) در كنار تخت او در بيمارستان تشكيل شد و در همان حال و همان شب پيشنهاد حمله ارتفاعات الله اكبر را مطرح نمود.
آغاز حركت مجدد:
عليرغم اصرار و پيشنهاد مسئولين و دوستانش حاضر به ترك اهواز و ستاد جنگ هاي نامنظم و حركت به سوي تهران براي معالجه نشد و تمام مدت را در همان ستاد گذراند در حالي كه در كنار بستر و مقابلش نقشه هاي نظامي منطقه، مقدار پيشروي دشمن، حركت نيروهاي خودي نصب بود و او كه قدرت و ياري به جبهه رفتن را نداشت دائما به آن ها مي نگريست و مرتب طرح هاي جالب و پيشنهادات سازنده در زمينه هاي مختلف نظامي، مهندسي و حتي فرهنگ ارائه مي داد. كم كم زخم هاي پاي او التيام مي يافت و چون ديگر نمي توانست سكون را تحمل نمايد ، با چوب زير بغل بپا خاست و باز هم آماده ي رفتن به جبهه شد.
وي در نبرد بيست و هشت صفر(پانزدهم دي ماه 59) كه عاقبت منجر به شكست قسمتي از نيروي ما شد و فاجعه هويزه به بار آمد ديگر تاب نشستن نياورد، تعدادي از رزمندگان شجاع و جان بر كف را از جبهه فرسيه انتخاب نمود و با چند هليكوپتر كه خود فرماندهي آن ها را به عهده داشت با همان چوب زير بغل دست به حركتي انتحاري و بي سابقه زد، در حالي كه از درد جنگ به خود مي پيچيد و از ناراحتي مي خروشيد آماده حمله به نيروهاي پشت جبهه و تداركات دشمن در جاده جوفير به طلائيه شد، كه به خاطر آتش شديد دشمن ، هليكوپترها نتوانستند از سد آتش آن ها از منطقه هويزه بگذرند و حمله هوائي دشمن هليكوپترها را مجبور به بازگشت نمود.
ديدار امام امت :
بالاخره در اسفند ماه 59 با وجود دردي كه در هنگام راه رفتن احساس مي كرد، چوب زير بغل را نيز كنار گذاشت و همراه هم رزمانش از يكايك جبهه هاي نبرد در اهواز ديدن مي نمود و پس از زخمي شدن اولين بار براي ديدار با امام امت و عرض گزارش عازم تهران شد. دكتر چمران از سكون و عدم تحركي كه در جبهه ها وجود داشت دائما رنج مي برد و تلاش مي كرد تا با ارائه پيشنهادات و برنامه هاي ابتكاري حركتي به وجود آورد و اغلب اين حركت ها را توسط رزمندگان شجاع و جان بركف ستاد عملي مي ساخت . اصرار داشت كه هر چه زودتر به تپه هاي الله اكبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگه چزابه كه نزديكي مرز قرار داشت ، رساند تا ارتباط شمالي جنوبي نيروهاي عراقي و مرز پيوسته آنان قطع شود. بالاخره در سي و يكم ارديبهشت ماه سال شصت با يك حمله هماهنگ و برق آسا ارتفاعات الله اكبر فتح شد و اين پس از پيروزي سوسنگرد بزرگترين پيروزي تا آن زمان بود. شهيد چمران همراه رزمندگان شجاع اسلام در شمار اولين كساني بود كه پا به ارتفاعات الله اكبر گذاشت در حالي كه دشمن زبون هنوز در نقاطي مقاومت مي كرد. او و فرمانده شجاعش ايرج رستمي دو روز بعد با تعدادي از جان بر كفان و ياران خود توانستند با فداكاري و قدرت ، تمام تپه هاي شحيطيه (شاهسوند) را به تصرف در آورند در حالي كه ديگران در هاله اي از ناباوري به اين اقدام جسورانه مي نگريستند.
پس از پيروزي و فتح تپه هاي الله اكبر اصرار داشت كه هر چه زودتر نيروها به طرف بستان سرازير شوند، تا مبادا دشمن بتواند استحكاماتي را براي خود ايجاد كند اما اين كار متاسفانه عملي نشد و شهيد چمران خود طرح تسخير دهلاويه را با ايثار ، گذشت و فداكاري رزمندگان جان بر كف ستاد جنگ هاي نامنظم و به فرماندهي ايرج رستمي عملي ساخت. فتح دهلاويه در نوع خود عملي جسورانه ، خطرناك و غرور آفرين بود، نيروهاي مؤمن ستاد، پلي بر روي رودخانه كرخه زدند، پلي ابتكاري و چريكي كه خود ساخته بودند، از رودخانه عبور كردند و به قلب دشمن تاختند و دهلاويه را به ياري خداي بزرگ فتح نمودند كه اين اولين پيروزي پس از عزل بني صدر از فرماندهي كل قوا بود و به عنوان طليعه پيروزي هاي بزرگ تر به حساب آمد.در سي ام خرداد ماه سال شصت يعني يك ماه پس از پيروزي الله اكبر در جلسه فوق العاده شوراي عالي دفاع در اهواز با حضور مرحوم آيت الله اشراقي شركت كرد و از عدم تحرك و سكون نيروها انتقاد نمود و پيشنهادات نظامي خود از جمله، حمله به بستان را ارائه داد. اين آخرين جلسه شوراي عالي دفاع بود كه شهيد چمران در آن شركت داشت.
به سوي قربانگاه :
در سحرگاه سي و يكم خرداد ماه سال شصت ايرج رستمي در دهلاويه به شهادت رسيد و شهيد دكتر چمران به شدت از اين حادثه افسرده و ناراحت شد، غمي مرموز رزمندگان ستاد و خصوصاً رزمندگان و ياران رستمي را فرا گرفته بود. دسته اي از دوستان صميمي او مي گريستند و گروهي ديگر مبهوت به هم مي نگريستند. از در و ديوار، از جبهه و از شهر، بوي مرگ و نسيم شهادت مي وزيد و گوئي همه در سكوتي مرگبار منتظر حادثه اي بزرگ و زلزله اي وحشتناك بودند. شهيد چمران يكي ديگر از فرماندهانش را احضار نمود و خود او را به جبهه برد تا در دهلاويه به جاي رستمي معرفي نمايد. همه اطرافيانش هنگام خروج از ستاد با او وداع مي كردند و با نگاه هاي اندوه بار تا آن جا كه چشم مي ديديد و گوش مي شنيد او و همراهانش را دنبال مي كردند و غم مرموز و تلخ بر دلشان سنگيني مي كرد. دكتر چمران شب قبل، در آخرين جلسه مشورتي ستاد، يارانش را با وصاياي بي سابقه اي نصيحت كرده بود و خدا مي داند كه در پس چهره ساكت و آرام و ملكوتي او چه غوغائي و چه شور و هيجاني از شوق رهايي، رستن از غم و رنج ها، شنيدن دروغ و تهمت ها و دم برنياوردن ها و بالاخره از شوق شهادت برپا بود. چه بسيار ياران باوفاي او كه مقابل چشمانش و در كنار او شهيد شدند و او آن ها را بر دوش گرفت و خود در اشتياق شهادت سوخت ولي خداي بزرگ او را در اين آزمايش هاي سخت محك مي زد و مي آزمود، او را هر چه بيشتر مي گداخت و روحش را صيقل مي داد تا قرباني عالي تري از خاكيان را به ملائك معرفي نمايد و بگويد : "اني اعلم مالا تعلمون".
به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بين راه مرحوم آيت ا... اشراقي و شهيد تيمسار فلاحي را ملاقات نمود، براي آخرين يك بار ديگر را بوسيدند و باز هم به حركت ادامه داد تا به قربانگاه رسيد. همه رزمندگان را در كانالي پشت دهلاويه جمع نمود، شهادت فرماندهشان ايرج رستمي را به آنها تبريك و تسليت گفت و با صدائي محزون و گرفته از غم فقدان رستمي و با نگاهي عميق و پرنور ، چهره اي نوراني ، دلي مالامال از عشق به شهادت و شوق ديدار پروردگار گفت: «خدا رستمي را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد مي برد، وخداوند كه او را دوست مي دارد و چه زود او را به سوي خود فراخواند.»
شهادت :
سخنش تمام شده، با همه رزمندگان خداحافظي و ديده بوسي كرد، به همه سنگرها سركشي نمود و در خط مقدم، در نزديك ترين نقطه به دشمن پشت خاكريزي ايستاده بود و به رزمندگان تأكيد كرد كه از اين نقطه كه او هست ديگر كسي جلوتر نرود. چون در همان جا دشمن به خوبي با چشم غير مسلح ديده مي شده و مطمئناً دشمن هم آن ها را مي ديد. آتش خمپاره از اولين ساعات بامداد شروع شده بود، دكتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از كنارش متفرق شوند واز هم فاصله بگيرند. يارانش از او فاصله گرفتند كه خمپاره ها در اطراف او به زمين خورد و با اصابت يكي از خمپاره هاي صداميان يكي از نمونه هاي كامل انساني كه مايه مباهات خداوند است، يكي از شاگردان بسيار متواضع علي و حسين (ع) يكي از عارفان سالك راه حق و حقيقت و يكي از ارزشمندترين انسان هاي علي گونه و يكي از ياران باوفاي امام خميني از ديار ما رخت بربست و به ملكوت اعلي پيوست.تركش خمپاره دشمن به پشت سر دكتر چمران كه خود را بر خاك انداخته بود اصابت كرد و تركش هاي ديگر صورت و سينه دو همراه او كه كنارش ايستاده بودند و خود را به پشت به زمين انداخته بودند شكافت و فرياد و شيون رزمندگان ، دوستان و برادران با وفايش به آسمان برخاست. او را به سرعت به آمبولانس رساندند، خون از سرش جاري بود و چهره ملكوتي و متبسم و در عين حال متين ، محكم و موقر ِ آغشته به خاك و خونش با آن كه عميقا سخن ها داشت ولي ظاهراً ديگر با كسي سخني نگفت و به كسي نگاه نكرد. شايد در آن اوقات همان طوري كه خود آرزو كرده بود حسين (ع) بربالينش بود و او از عشق ديدار حسين و رستن از اين دنياي درد و پيوستن به روح، به زيبائي، به ملكوت اعلي و به ديار مصفاي شهيدان فرصت نگاهي و سخني با ما خاكيان را نداشت. در بيمارستان سوسنگرد كه بعداً به نام شهيد دكتر چمران ناميده شد زخم بندي و آخرين كمك هاي اوليه انجام شد و به سرعت آمبولانس به طرف اهواز شتافت ولي افسوس كه فقط جسم بي جانش به اهواز رسيد و روح او سبكبال با كفني خونين كه لباس رزم او بود به ديار ملكوتيان و به نزد خداي خويش پرواز نمود و نداي پروردگار را لبيك گفت كه : "ارجعي الي ربك راضية مرضية". از شهادت انسان ساز سردار پرافتخار اسلام اين فرزند هجرت و جهاد و شهادت و اسوه حركت و مقاومت نه تنها مردم اهواز و خوزستان بلكه امت مسلمان ايران و شيعيان محروم لبنان به پا خواستند و حتي ملل مستضعف و آزاده دنيا غرق در حسرت و ماتم گرديدند. امواج خروشان مردم حق شناس امت ما اندوهبار و اشك آلود پيكر پاك او را در اهواز و تهران تشييع كردند كه " انالله وانا اليه راجعون " .
بله! اين چنين زندگي سراسر پرتلاش و مبارزه خالصانه و عارفانه در راه خداي او آغاز گشت و اين چنين در كربلاي خوزستان در جبهه ي نبرد روياروي حق عليه باطل، حسين گونه، به خاك شهادت افتاد و به ملكوت اعلي عروج نمود و به آرزوي ديرين خود كه قرباني شدن عاشقانه در راه خدا بود نايل گشت. خدايش رحمت كند و او را با حسين (ع) و شهداي دشت كربلا محشور گرداند.
تولد و كودكي
به سال 1333 در خانوادهاي مستضعف، مسلمان، متعهد و دردكشيده در خرمشهر متولد شد. پايبندي خانواده او (بويژه پدرش) به اسلام عزيز باعث گرديد كه از همان كودكي عشق به خدا و خاندان عصمت و طهارت(ع) در جان و قلب محمد ريشه دواند. از همين ايام وي تحت نظر پدر بزرگوارش به فراگيري قرآن مجيد پرداخت.
فعاليتهاي سياسي – مذهبي
فعاليتهاي سياسي – مذهبي شهيد جهانآرا از شركت در جلسات مسجد امام صادق(ع) خرمشهر شروع شد. واز همان زمان مبارزه جدي او عليه طاغوت آغاز شد. در سال 1348 – در سن 15 سالگي – تحت تاثير جنبش اسلامي به رهبري حضرت امام خميني(ره) همراه عدهاي از دوستان فعال مسجدياش وارد مبارزات سياسي شد. ابتدا به برپايي جلسات تدريس و تفسير قرآن در مساجد پرداخت؛ ضمن آنكه در مبارزات انجمنهاي اسلامي دانشآموزان نيز شركتي فعال داشت. در اواخر سال 1349 همراه برادرش به عضويت گروه مخفي حزبالله خرمشهر درآمد. افراد اين گروه با هم ميثاقي را نوشته و امضاء كردند و در آن متعهد شدند كه تحت رهبري حضرت امام خميني(ره) تا براندازي رژيم منفور پهلوي از هيچ كوششي دريغ نكرده و از جان و مال خويش براي تحقق اين امر مضايقه نكنند. بعد از آن، براي عمل به مفاد عهدنامه و به منظور خودسازي، روزه ميگرفتند و به انجام عباداتشان متعهد بودند. اين گروه براي انجام نبردهاي چريكي، يكسري از ورزشها و آمادگيهاي جسماني را در برنامههاي روزانه خود قرار داده بودند تا در ابعاد جسماني و روحاني افرادي خود ساخته شوند. در سال 1351 اين تشكل به وسيله عوامل نفوذي از سوي رژيم منحوس پهلوي شناسايي شد و شهيد جهانآرا، به همراه ساير اعضاي آن دستگير گرديدند. پس از مدتي شكنجه و بازجويي در ساواك خرمشهر، سيد محمد به علت سن كم به يكسال زندان محكوم و به زندان اهواز منتقل گرديد. مدتي كه در زندان بود در مقابل شديدترين شكنجهها مقاومت ميكرد، به همين جهت دوستانش هميشه از طرف او خاطر جمع بودند كه هرگز اسرار و اطلاعات را فاش نخواهد كرد. ايشان با اخلاق و رفتار پسنديده و حسن برخوردش، عدهاي از زندانيان غيرسياسي را نيز به مسير مبارزه و سياست كشانده بود.
پس از آزادي از زندان، پرتلاشتر از گذشته به فعاليت خود ادامه داد و ساواك او را احضار و تهديد كرد تا از فعاليتهاي سياسي و اسلامي كنارهگيري كند. تهديدي بينتيجه، كه منتهي به نيمه مخفي شدن فعاليتهاي او و دوستانش گرديد.
پس از اخذ ديپلم (در سال 1354) براي ادامه تحصيل راهي مدرسه عالي بازرگاني تبريز شد و براي شكلگيري انجمن اسلامي اين مركز دانشگاهي تلاش نمود. در اين زمان در تكثير و پخش اعلاميههاي امام امت(ره) و نيز انتشار جزوهها و بيانيههاي افشاگرانه عليه سياستهاي سركوبگرانه رژيم فعاليت ميكرد. در سال 1355 به دليل ضرورتي كه در تداوم جهاد مسلحانه احساس ميكرد به گروه منصورون پيوست. از همين دوران بود كه به دليل ضرورتهاي كار مسلحانه مكتبي، ناچار به زندگي كاملاً مخفي روي آورد.
سال 1356 مامور جابجايي مقاديري سلاح از تهران به اهواز شد. در حالي كه گروه توسط عوامل نفوذي ساواك شناسايي شده و گلوگاههاي جاده تهران – قم توسط مامورين كميته مشترك ضدخرابكاري كنترل ميشد، وي ماهرانه خودرو حامل سل
